<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>عالیجناب نویسنده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/" />
<modified>2008-01-18T13:57:59Z</modified>
<tagline>وب نوشته های فیلتر شده احسان صدیقی</tagline>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2008://3</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, Ehsan</copyright>
<entry>
<title>Empty !</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2008/01/empty.html" />
<modified>2008-01-18T13:57:59Z</modified>
<issued>2008-01-18T12:59:57Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2008://3.137</id>
<created>2008-01-18T12:59:57Z</created>
<summary type="text/plain"> خیلی خسته ام ! در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p><br />
<strong>خیلی خسته ام !</strong></p>

<p> در این سرای بی کسی   کسی به در نمی زند<br />
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند</p>

<p>یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند<br />
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند</p>

<p>نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار<br />
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند</p>

<p>گذرگهیست پر ستم  که اندرو به غیر غم<br />
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند</p>

<p>چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات<br />
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند</p>

<p>نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست<br />
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چه فرقی می کند یا چه فرقی نمی کند؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2008/01/post_51.html" />
<modified>2008-01-13T20:58:18Z</modified>
<issued>2008-01-13T20:56:53Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2008://3.136</id>
<created>2008-01-13T20:56:53Z</created>
<summary type="text/plain"> انگار فرقی می کند که من رای بدهم یا تو رای بدهی آخر سر همان می شود که باید بشود.. فکر نکنم این درست باشه لا اقل تو انتخابات ریاست جمهوری نهم معلوم شد که چقدر مهم بود که...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p></p>

<p>انگار فرقی می کند که من رای بدهم یا تو رای بدهی آخر سر همان می شود که باید بشود..</p>

<p>فکر نکنم این درست باشه لا اقل تو انتخابات ریاست جمهوری نهم معلوم شد که چقدر مهم بود که همه رای می دادند و همه شرکت می کردند تا سرنوشت دیگری رقم بخورد تا ...خیلی چیزهای دیگر که می توانست بشود و نشد!</p>

<p>به همین سادگی هاشمی شد الف نون این بار نوبت مجلس است مجلس که با دولت همراه باشد با مجلسی که همگام با دولت باشد خیلی متفاوت است با اینکه می دانم و می دانیم که خیلیها رد صلاحیت می شوند بیائیم درست و حساب شده انتخاب کنیم این چهار سال تا چهار سال بعد ما چهار سال پیر تر شده ایم و چهار سال کمتر فرصت خواهیم داشت نسل آینده از ما انتظار دارند درست بر خلاف ما که از نسل حاضر و مدیران کشور هیچ انتظاری نداریم.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آواز آن پرنده غمگين</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2008/01/post_50.html" />
<modified>2008-01-07T19:52:05Z</modified>
<issued>2008-01-07T19:51:17Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2008://3.134</id>
<created>2008-01-07T19:51:17Z</created>
<summary type="text/plain"> مشت مي‌كوبم بر در پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز بگذاريد هواري بزنم: - آري! با شما هستم! اين درها را باز كنيد! من به دنبال فضايي مي‌گردم: لب بامي،...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p><br />
مشت مي‌كوبم بر در<br />
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها<br />
من دچار خفقانم، خفقان!<br />
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز<br />
بگذاريد هواري بزنم:<br />
- آري!<br />
با شما هستم!<br />
اين درها را باز كنيد!<br />
من به دنبال فضايي مي‌گردم:<br />
لب بامي،<br />
سركوهي،<br />
دل صحرايي<br />
كه در آنجا نفسي تازه كنم،<br />
آه!<br />
مي خواهم فرياد بلندي بكشم<br />
كه صدايم به شما هم برسد.<br />
من هوارم را سر خواهم داد،<br />
چاره درد مرا بايد اين داد كند،<br />
از شما «خفته ي چند»<br />
چه كسي مي‌آيد با من فرياد كند؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تئاتر ايران آرام گرفت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/12/post_48.html" />
<modified>2008-01-05T22:34:47Z</modified>
<issued>2007-12-26T21:44:55Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.130</id>
<created>2007-12-26T21:44:55Z</created>
<summary type="text/plain"> به اش بگو اين قلم نيست؛ تاريخچه همه ي رنج هاي من است كه به اش مي سپرم. براي حفظ حرمت اين قلم بايد مثل من ، مثل شمع آب بشه و قطره قطره بنويسه . فقط طوري بنويسه...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p>   <br />
به اش بگو اين قلم نيست؛ تاريخچه همه ي رنج هاي من است كه به اش مي سپرم. براي حفظ حرمت اين قلم بايد مثل من ، مثل شمع آب بشه و قطره قطره بنويسه . فقط طوري بنويسه كه زندگي كنه ؛ وگرنه امانت من را لكه دار كرده ... </p>

<p><br />
واي اگر عشق بميرد همه عالم مرده              شاه‌بيت غزل نغز اهورا مرده </p>

<p>اکبر رادی متولد ۱۳۱۸ بود. او در دهه‌ی ۱۳۴۱ پا در صحنه‌ی تئاتر نهاد. از نخستین نمایشنامه‌هایی که نوشت "روزنه آبی" و "افول" بودند. "لبخند باشکوه آقای گیل"، "در مه بخوان"، و "آهسته با گل سرخ" از دیگر کارهای مشهور او هستند. رادی معتقد بود که بایستی به تاریخ معاص%B</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حماسه!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/12/post_47.html" />
<modified>2007-12-24T06:21:17Z</modified>
<issued>2007-12-23T20:46:04Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.128</id>
<created>2007-12-23T20:46:04Z</created>
<summary type="text/plain"> در چارراه‌ها خبري نيست: يک عده مي‌روند يک عده خسته بازمي‌آيند و انسان ــ که کهنه‌رندخدائي‌ست بي‌گمان ــ بي‌شوق و بي‌اميد براي ِ دو قرص ِ نان کاپوت مي‌فروشد در معبر ِ زمان....</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p></p>

<p>در چارراه‌ها خبري نيست:<br />
يک عده مي‌روند<br />
يک عده خسته بازمي‌آيند</p>

<p>و انسان ــ که کهنه‌رندخدائي‌ست بي‌گمان ــ</p>

<p>بي‌شوق و بي‌اميد</p>

<p> براي ِ دو قرص ِ نان</p>

<p>کاپوت مي‌فروشد<br />
 در معبر ِ زمان.</p>

<p> <br />
 <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عرفه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/12/post_46.html" />
<modified>2007-12-20T21:39:35Z</modified>
<issued>2007-12-20T12:08:35Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.127</id>
<created>2007-12-20T12:08:35Z</created>
<summary type="text/plain"> اَللهُمَّ هذا عَرَفة یَومٌ شَرَّفتَهُ وَ کَرَّمتَهُ نَشَرتَ فیهِ رَحمَتَکَ...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p> </p>

<p>اَللهُمَّ هذا عَرَفة یَومٌ شَرَّفتَهُ وَ کَرَّمتَهُ نَشَرتَ فیهِ رَحمَتَکَ<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> چون حتي سايه شما در تاريكي ترک تان مي كند!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/10/post_44.html" />
<modified>2007-10-27T06:10:57Z</modified>
<issued>2007-10-26T21:26:30Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.124</id>
<created>2007-10-26T21:26:30Z</created>
<summary type="text/plain"> «يک روز از خواب پا مي شي مي بيني رفتي به باد / هيچ کس دور و ورت نيست، همه را بردي ز ياد / چند تا موي ديگت سفيد شد اي مرد بي اساس / جشن تولد تو...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p><br />
«يک روز از خواب پا مي شي مي بيني رفتي به باد / هيچ کس دور و ورت نيست، همه را بردي ز ياد / چند تا موي ديگت سفيد شد اي مرد بي اساس / جشن تولد تو باز مجلس عزاست» </p>

<p>چه می کنه این محسن نامجو !!<br />
خلاصه دیوانه چند قطعه از این شاهکار موسیقی شدم.یه داستان کوچولو هست که نمی دونم از کجا اومده و کی نوشته اما تقدیم می شود به همه دوستان سایه.سایه همون که خورشید از بلا درخت می زنه ÷ایینش سایه می شه نه ها !!<br />
اونی که شب تاریک تو کوچه تاریک وقتی خیلی می ترسی می بینی حتی سایه هم با تو نیست. منظور دوستان اینجورین.</p>

<p>در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند. يكي از آن ها گفت: اين غير قابل تحمل است. حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند.<br />
ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند اما هر دو،  حواصيل ها و راكون ها با هم يعني ما يك لحظه  آرامش نخواهيم داشت. بايد حواصيل ها را از آبگير بيرون كنيم. بايد دورشان كنيم.<br />
بله، همه ي قورباغه ها تاييد كردند. حواصيل ها را دور كنيم، حواصيل ها را دور كنيم.<br />
اين صدا توجه حواصيلي را كه  آن نزديكي ها در حال شكار بود جلب كرد.<br />
گفت: چي شنيدم ، كي رو دور كنيد؟<br />
قورباغه ها به منقارش نگاه كردند كه مثل خنجر بود. فرياد زدند: راكون ها را، راكون ها را بايد دور كرد. حواصيل گفت: من هم فكر كردم همين رو گفتيد وبه ماهيگيري ادامه داد.<br />
قورباغه ها ادامه دادند : راكون ها ، راكون ها را دور كنيم!<br />
بعد از اين تصميم مشكلي پيش آمد ، حالا چه كسي بايد به راكون ها حكم اخراج را مي داد . يكي بعد از ديگري انتخاب مي شدند و كنار مي كشيدند . بالاخره قورباغه امريكايي انتخاب شد. <br />
«البته  از همه بزرگ تر و براي اين كار ازهمه بهتره.»<br />
قورباغه  كه در تمام مدت ساكت بود گفت: «بله، من بزرگم اما راكون ها بزرگتر هستند. من يكي ام اما اونا يك لشكر.»<br />
يكي از قورباغه ها داوطلب شد. «خوب من هم با تو مي آم.»<br />
«بله ما هم مي آييم.» قورباغه ها موافقت كردند. «بله ما همه مي آييم ما همه خواهيم آمد.»<br />
قورباغه بزرگ گفت:« و هر طوري كه شد شما با من مي مونيد»<br />
يكي از قورباغه ها گفت :« مثل سايه همراه تو خواهيم آمد.»<br />
قورباغه ها ي ديگر موافقت كردند : «بله مثل سايه، مثل سايه»<br />
قورباغه هنوز بي ميل بود . بقيه هم تمام مدت عصر در حال اثبات وفاداريشان بودند. بالاخره باز تكرار كردند كه مثل سايه دنبال او خواهند بود و او پذيرفت نماينده آن ها  باشد . خورشيد غروب كرد. حواصيل ها به آشيانه شان در بالاي آبگير پرواز كردند. هنگام شفق  قورباغه  گفت: «راكون ها به زودي خواهند آمد. اما شما همه كنارم خواهيد بود مثل سايه ، نه؟»<br />
قورباغه ها  هم صدا گفتند :«مثل سايه، مثل سايه»<br />
ستاره ها در آسمان بدون ماه مي درخشيد. هوا خيلي تاريك بود.  نور ستاره ها اينقدر بود كه بشود راكون ها را ديد وقتي كه بالاخره از زير بوته ها ظاهر شدند. يك مادر و بچه هايش.<br />
قورباغه  به درون بركه جست زد و فرياد كشيد: پست فطرت ها دور شويد.<br />
راكون ها ي ياغي از اين بركه دور شويد. شما تبعيد شديد.<br />
مادر راكون گفت: راستي؟ بچه راكون ها شروع كردند به صدا دادن و اظهار ناخشنودي كردند. با اين كه قورباغه امريكايي از ترس مي لرزيد اما خودش را نباخت.<br />
به دستور چه كسي ما تبعيد شديم؟<br />
قورباغه  گفت: همه ما . منتظر بود جماعتي از او حمايت كنند. اما فقط سكوت بود و قورباغه بزرگ درست قبل از بلعيده شدن، برگشت و ديد كه تنها است.<br />
 چون حتي سايه شما  در تاريكي ترک تان مي كند!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سلام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/10/post_43.html" />
<modified>2007-10-21T05:00:52Z</modified>
<issued>2007-10-20T20:28:54Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.123</id>
<created>2007-10-20T20:28:54Z</created>
<summary type="text/plain">فکر کنم بعد از چند ماه دوری باید سلام کرد. راستی صدا می رسه؟ 1..2..3 امتحان می کنیم....</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p>فکر کنم بعد از چند ماه دوری باید سلام کرد.<br />
راستی صدا می رسه؟<br />
1..2..3 امتحان می کنیم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آره!! با همه آره با ماهم آره</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/06/post_42.html" />
<modified>2007-06-09T19:38:54Z</modified>
<issued>2007-06-09T10:55:29Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.122</id>
<created>2007-06-09T10:55:29Z</created>
<summary type="text/plain"> يادش بخير يه روز اين تيتر اخبار بود: گفته مي شود احتمالا ميزان راي هاي باطله از آراي لاريجاني بيشتر باشد. آخ كه چه زود دير ميشه !!...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p><br />
يادش بخير يه روز اين تيتر اخبار بود:<br />
<strong>گفته مي شود احتمالا ميزان راي هاي باطله از آراي لاريجاني بيشتر باشد.</strong></p>

<p>آخ كه چه زود دير ميشه !!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> قهرمان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/04/post_24.html" />
<modified>2007-04-11T09:26:51Z</modified>
<issued>2007-04-11T00:32:26Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.121</id>
<created>2007-04-11T00:32:26Z</created>
<summary type="text/plain">در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید . خيلي برام جالبه اينكه مرز بين بودن و نبودن مي تواند يك اشاره باشد به همين سادگي البته چندان تفاوتي برايم ندارد اينكه فيلترينگ...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p>در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید . </p>

<p>خيلي برام جالبه اينكه مرز بين بودن و نبودن مي تواند يك اشاره باشد به همين سادگي البته چندان تفاوتي برايم ندارد اينكه فيلترينگ هست يا نه آنچه مهم است علت است ؟؟؟<br />
چرا بايد دست نوشته هاي آخر شب يك نيمچه جوان در دسترس نباشد راستي به كل يادم رفت بگويم كه امسال از اوايل دي  كار ضبط نماهنگي را شروع كرده بودم كه به سفارش وزارت ارشاد بود و به مناسبت دهه فجر ..كليپ 3 دقيقه اي با موضوع انتشارات و شهادت يعني قرار بود اينچنيني باشد خوب هرآنچه از آن دوران ديده بودم اين بود كه نيمه شبها اطلاعيه هاي حضرت امام و ديگر گروهها را روي ديوار به سختي مي چسباندند و سر آخر هم گير ساواكيها مي افتادند و تو همين درگيريها تير اندازي صورت مي گرفت و كسي شهيد مي شد.</p>

<p>دقيقا در نماهنگ ما هم همين اتفاق به شكل خاصي افتاد موقع ضبط در گيريها پلاني داشتم كه قرار بود ساواكي از راه برسد اطلاعيه اي كه روي ديوار است را پاره كند و دوان دوان به دنبال فرد انقلابي برود  اين پلان را گرفتيم تمام شب به اين فكر مي كردم كه با نشان دادن اين تصوير ما ساواكي را يك آدم خشك بي منطق نشان داده ايم كه به خاطر يك اطلاعيه حاضر به آدم كشي ميشود واين خيلي حس بدي بود و حالا از طرفي آن فرد انقلابي تبديل شده بود به قهرماني كه در راه آرمانش جان داده.</p>

<p>چند شب پيش كه وبلاگم فيلتر شد با خودم گفتم :اي كاش اين آقايان مي دانستند كه چه قهرمانان دروغيني با همين فيلترين مي سازند و اين كار هزار مرتبه سخت تر و كمر شكن تر از تمام ناوهاي امريكا و انگليس است.</p>

<p>يکی زيبايی منظره را می بيند، ديگری کثيفی پنجره را. اين شما هستيد که انتخاب می کنيد چه چيزی را ببينيد و به چه چيز بينديشيد.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>گز لندن</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/04/post_21.html" />
<modified>2007-04-11T09:00:30Z</modified>
<issued>2007-04-08T23:04:21Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.117</id>
<created>2007-04-08T23:04:21Z</created>
<summary type="text/plain">پس از هزار راه نرفته، 999 راه ديگر رو امتحان کن، شايد رسيدی و اگر نرسيدی مثل يک شواليه پيروز شمشير بر زمين بگذار، رخت بر چين و دام در راه ديگری گستر. اين يه خط و نصفي نكته نصيحتي...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p>پس از هزار راه نرفته، 999 راه ديگر رو امتحان کن، شايد رسيدی و اگر نرسيدی مثل يک شواليه پيروز شمشير بر زمين بگذار، رخت بر چين و دام در راه ديگری گستر.</p>

<p>اين يه خط و نصفي نكته نصيحتي اين پست است لطفا برادران و خواهران جدي بگيريد البته همين يه خط و نصفي رو...</p>

<p>داشتم به اين فكر مي كردم كه چه حالي مي داد آدم سربازي تو صفر پنج لندن بود ( بر وزن صفر پنج عجب شير) نه ؟ اونوقت هي به خاك انگليس تجاوز مي كرديم هي به خاك انگليس تجاوز مي كرديم خدا رو چه ديدي شايد آقاي بلر هم مثل اين رفيق ما قاطي باشه چند روز مثلا بازداشت بشيم و آخر سر يه دست كت شلوار و گز لندن و كلوچه كپنهاگ دانمارك و پسته دوبلين بهمون مي دادند و تازه با خانم مركل هم ديده بوسي مي كرديم خدا رو چه ديدي شايد خانم انجلينا جولي (ص) هم مي آمد كه از نزديك چندتا سرباز متجاوز رو ببينه شايد او هم به ما مي گفت تنكيو برادر...</p>

<p>البته اينها همه احتمالات است و هيچ چيز قطعي نيست.<br />
 1 2 3 امتحان مي كنيم ...كامنت دونيم درست شد!!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نوروز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/03/post_19.html" />
<modified>2007-03-21T07:32:33Z</modified>
<issued>2007-03-20T22:45:40Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.116</id>
<created>2007-03-20T22:45:40Z</created>
<summary type="text/plain"> یامقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل والنهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p><img alt="نوروز" src="http://blog.sedighi.ir/archives/006.bmp" width="350" height="525" /></p>

<p><strong>یامقلب القلوب والابصار<br />
 یا مدبر اللیل والنهار<br />
یا محول الحول والاحوال<br />
حول حالنا الی احسن الحال</strong></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نوروز به روايت دكتر شريعتي</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/03/post_18.html" />
<modified>2007-03-19T20:11:46Z</modified>
<issued>2007-03-19T07:09:36Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.115</id>
<created>2007-03-19T07:09:36Z</created>
<summary type="text/plain">نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p>نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی <br />
  	 		 <br />
  <strong><br />
” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... “ </strong>	 	<br />
	 <br />
	<br />
است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. <br />
  	 		 <br />
  <br />
<strong>” مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... “ 	</strong> 	<br />
	 	</p>

<p>تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه <br />
  	 		 <br />
  <br />
<strong>” یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.... “ 	 	</strong>	 <br />
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .</p>

<p>سال نو بر شما مبارك باشد.همچنان كامنت دوني وبلاگم ديوانه است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اينك آخر زمان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/02/post_4.html" />
<modified>2007-02-25T07:28:20Z</modified>
<issued>2007-02-24T21:43:43Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.114</id>
<created>2007-02-24T21:43:43Z</created>
<summary type="text/plain"> اول شخص مخاطب همیشه تو بودی و غایب من ! این صحنه به نوشتن نمی آید ما حرف های مان را بی پرده کشیدیم و نمایش مان پر از پرده های فی البداهه شد... نكته:راستي كامنت دوني من ديوانه...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p><br />
اول شخص مخاطب همیشه تو بودی<br />
و غایب من !</p>

<p>این صحنه به نوشتن نمی آید<br />
ما حرف های مان را بی پرده کشیدیم<br />
و نمایش مان پر از پرده های فی البداهه شد...</p>

<p><br />
<strong>نكته:راستي كامنت دوني من ديوانه شده!! نمي دونم چرا!!!!!</strong></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>برادر تولستوي</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.sedighi.ir/archives/2007/02/post_3.html" />
<modified>2007-02-21T06:19:58Z</modified>
<issued>2007-02-20T20:40:19Z</issued>
<id>tag:blog.sedighi.ir,2007://3.113</id>
<created>2007-02-20T20:40:19Z</created>
<summary type="text/plain">چند وقت پيش مطلبي خوندم از تولستوي بعد مدام با خودم كلنجار مي رفتم كه مصداق اين مطلب كيست كه گشتم و گشتم تا به سر منزل محمود رسيدم آري برادر تولستوي ميگه: همه می‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا...</summary>
<author>
<name>Ehsan</name>

<email>news@sedighi.ir</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.sedighi.ir/">
<![CDATA[<p>چند وقت پيش مطلبي خوندم از تولستوي بعد مدام با خودم كلنجار مي رفتم كه مصداق اين مطلب كيست كه گشتم و گشتم تا به سر منزل محمود رسيدم آري برادر تولستوي ميگه: <strong>همه می‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.</strong>مصداق اين جمله رئيس جمهور ماست دليل اينكه همه بايد شبيه او باشند را نمي فهمم واصلا نمي دانم كه چرا اعضا هيات دولت بايد يك، مميز پنجاه سانتي متر قد داشته باشند تا رئيس جمهور از ايشان خوشش بيايد و احيانا پست وزارت علوم را به او پيش كش كند.<br />
نكته جالبتر اينكه جمله در مورد دكتر لاريجاني هم صدق مي كند.يادم نرفته دوران انتخابات پيشبينيها اينگونه بود كه احتمالا آرا باطله بيشتر از آرا ايشان خواهد شد!!!<br />
جالب تر اينكه مهرعليزاده از ايشان بالاتر قرار گرفت و از همه جالبتر اينكه احمدي نژاد رئيس جمهور شد وجالب تر از اينها اينكه انري هسته اي حق مسلم ماست.اصلا ما آنقدر مطالب جالب داريم كه نگووووووووو! </p>

<p>يه روزگاري چند سال پيش دوستي به ديدنم آمده بود، فيلم ملنا تازه وارد بازار ايران شده بود ، او با هيجان داشت از فيلم ميگفت كه چنين است و چنان...فيلم ،فيلمي سياسي سكسي است با نگاه برادر تورناتوره كه خواهر مونيكا بلوچي در آن خوش درخشيده!</p>

<p>آقا ما فيلم رو ديديم ، خيلي خوب بود خيلي بيشتر از آنچه فكر مي كردم.حالا با چندين بار ديدن فيلم هر بار بيشتر حس مي كنم كه اين فيلم چقدر سياسي است فيلمي به شدت حساب شده،  بگذريم امسال مسعود ده نمكي فيلم بلند ساخته و به جايگاهي رسيده كه لاقل درو بر خودم دوستان زيادي رو مي بينم كه با گذشت سالها هنوز موفق به ساخت فيلم اول نشدند.اين مطلب تا اينجا جاي بحث داره !<br />
دوما اينكه مستقيم دست به نقطه حساسي زده كه همون مقوله دفاع مقدس باشه سوما شيوه طنز رو به كار بسته برا جذب مخاطب و اصلاح چهره چماق بدستش چهارما پا تو كفش بزرگان كرده پنجما اينكه ايشان همان ده نمكي يا لثارات الحسين است و اگر كسي بگويد عوض شده اولا به خودش دروغ گفته و بعد به جامعه! <br />
دليلم اين است كه ايشان همان سياست غوغا سالاري و فرياد و اربده كشي را پيش گرفته برا تبليغ فيلمش و مستقيما براي جيبش !<br />
برو بچ چماق بدست رو از اين سينما به اون سينما هدايت مي كند تا شلوغش كنند او همان حاج مسعود شلمچه است.<br />
حالا نكته مهم اين است كه آيا فيلم او لايه پنهاني دارد؟ آيا سياست پنهان را پيش گرفته تا تفكر بسته خود را به زبان مقدس سينما و شيوه طنز بيان كند؟</p>

<p>ايشان هم ازمصاديق جمله تولستوي هستند از آن دست انسانهايي كه مي خواهند تفكر قالب به دست آنها باشد و همسو با آنان اتفاقات پيرامون شكل بگيرد.<br />
البته من خيلي بد بين هستم نسبت به همه چي.</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>