از نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته،که دنیا را دیده است،
بی هیچ دگرگونی
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان درآسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را به رویم می گشاید.
عشق من،خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی،به نا گاه
خون من بر سنگ فرش جاری است
بخند،زیرا خنده ی تو،برای دستان من
شمشیری ست آخته.
نان را،هوا را،روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
پابلو نرودا
