« ۵۷ فراموش نشدني | صفحه اصلی | برادر تولستوي »

خنده


از نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته،که دنیا را دیده است،
بی هیچ دگرگونی
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان درآسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را به رویم می گشاید.
عشق من،خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی،به نا گاه
خون من بر سنگ فرش جاری است
بخند،زیرا خنده ی تو،برای دستان من
شمشیری ست آخته.
نان را،هوا را،روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۳۰ بهمن ۱۳۸۵ ۱:۵۳ بֽظֽ.

The previous post in this blog was ۵۷ فراموش نشدني.

The next post in this blog is برادر تولستوي.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.