« 2007 | Main | 2007 »

25, 2007

اينك آخر زمان


اول شخص مخاطب همیشه تو بودی
و غایب من !

این صحنه به نوشتن نمی آید
ما حرف های مان را بی پرده کشیدیم
و نمایش مان پر از پرده های فی البداهه شد...


نكته:راستي كامنت دوني من ديوانه شده!! نمي دونم چرا!!!!!

Posted by Ehsan at 01:13

21, 2007

برادر تولستوي

چند وقت پيش مطلبي خوندم از تولستوي بعد مدام با خودم كلنجار مي رفتم كه مصداق اين مطلب كيست كه گشتم و گشتم تا به سر منزل محمود رسيدم آري برادر تولستوي ميگه: همه می‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.مصداق اين جمله رئيس جمهور ماست دليل اينكه همه بايد شبيه او باشند را نمي فهمم واصلا نمي دانم كه چرا اعضا هيات دولت بايد يك، مميز پنجاه سانتي متر قد داشته باشند تا رئيس جمهور از ايشان خوشش بيايد و احيانا پست وزارت علوم را به او پيش كش كند.
نكته جالبتر اينكه جمله در مورد دكتر لاريجاني هم صدق مي كند.يادم نرفته دوران انتخابات پيشبينيها اينگونه بود كه احتمالا آرا باطله بيشتر از آرا ايشان خواهد شد!!!
جالب تر اينكه مهرعليزاده از ايشان بالاتر قرار گرفت و از همه جالبتر اينكه احمدي نژاد رئيس جمهور شد وجالب تر از اينها اينكه انري هسته اي حق مسلم ماست.اصلا ما آنقدر مطالب جالب داريم كه نگووووووووو!

يه روزگاري چند سال پيش دوستي به ديدنم آمده بود، فيلم ملنا تازه وارد بازار ايران شده بود ، او با هيجان داشت از فيلم ميگفت كه چنين است و چنان...فيلم ،فيلمي سياسي سكسي است با نگاه برادر تورناتوره كه خواهر مونيكا بلوچي در آن خوش درخشيده!

آقا ما فيلم رو ديديم ، خيلي خوب بود خيلي بيشتر از آنچه فكر مي كردم.حالا با چندين بار ديدن فيلم هر بار بيشتر حس مي كنم كه اين فيلم چقدر سياسي است فيلمي به شدت حساب شده، بگذريم امسال مسعود ده نمكي فيلم بلند ساخته و به جايگاهي رسيده كه لاقل درو بر خودم دوستان زيادي رو مي بينم كه با گذشت سالها هنوز موفق به ساخت فيلم اول نشدند.اين مطلب تا اينجا جاي بحث داره !
دوما اينكه مستقيم دست به نقطه حساسي زده كه همون مقوله دفاع مقدس باشه سوما شيوه طنز رو به كار بسته برا جذب مخاطب و اصلاح چهره چماق بدستش چهارما پا تو كفش بزرگان كرده پنجما اينكه ايشان همان ده نمكي يا لثارات الحسين است و اگر كسي بگويد عوض شده اولا به خودش دروغ گفته و بعد به جامعه!
دليلم اين است كه ايشان همان سياست غوغا سالاري و فرياد و اربده كشي را پيش گرفته برا تبليغ فيلمش و مستقيما براي جيبش !
برو بچ چماق بدست رو از اين سينما به اون سينما هدايت مي كند تا شلوغش كنند او همان حاج مسعود شلمچه است.
حالا نكته مهم اين است كه آيا فيلم او لايه پنهاني دارد؟ آيا سياست پنهان را پيش گرفته تا تفكر بسته خود را به زبان مقدس سينما و شيوه طنز بيان كند؟

ايشان هم ازمصاديق جمله تولستوي هستند از آن دست انسانهايي كه مي خواهند تفكر قالب به دست آنها باشد و همسو با آنان اتفاقات پيرامون شكل بگيرد.
البته من خيلي بد بين هستم نسبت به همه چي.

Posted by Ehsan at 12:10 | Comments (0)

19, 2007

خنده


از نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته،که دنیا را دیده است،
بی هیچ دگرگونی
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان درآسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را به رویم می گشاید.
عشق من،خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی،به نا گاه
خون من بر سنگ فرش جاری است
بخند،زیرا خنده ی تو،برای دستان من
شمشیری ست آخته.
نان را،هوا را،روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا

Posted by Ehsan at 01:53

05, 2007

57 فراموش نشدني

كلاس چهارم ابتدايي رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.روز اول يه آقاي كچل عينكي وارد كلاس شد كه دهنش بوي پياز و آدامس موزي ميداد دوست داشتم يه خانم مهربون معلمم كلاسمون مي شد.
بنده خدا افكار خاصي داشت شايد اون وقتا كه تمام نگاه من به توپ پلاستيكي دو لايه و حياط مدرسه بود اون داشت به امروز ما فكر مي كرد يا شايدم به نهاري كه چند ساعت پيش تو دفتر مدرسه شريكي با بقيه معلما خوردن!
شايد كلاس چهارم رو به خاطر سيگار 57 كه معلممون سر كلاس مي كشيد يادمه.

يه روزتو ايام دهه فجر درست نمي دونم چه سالي اما كلاس سوم راهنمايي بودم اون وقتا از 12 بهمن تا 22 رو جشن مي گرفتند و هر روز مراسم خاصي در مدرسه داشتيم احتمالا شما هم اين مراسمات رو ديديد اما تو اين سالها كم رنگ تر شده به هر حال از راديو برا مصاحبه به مدرسه ما اومده بودند مدير مدرسه هم بچه هايي رو كه سر زبون داشتند رو جمع كرده بود كنار اونها. من و حميد جز اين چند نفر نبوديم و اين دليلي بود كه شلوغ كنيم و مدير مدرسه بدونه كه ماهم بلديم حرف بزنيم.
فرياد و دادو بيداد و.... تا اينكه مدير مدرسه رحمه ا... عليه ما رو ديد و به معاونش گفت كه مارو ساكت كنه
آقاي روشنايي معاون مدرسه بود با خطكش چوبي 57 سانتي متري به طرف ما ميامد(خطكش او 50 سانتي بود اما كمربندي كه دور اون بسته بود كه موقع زدن دردش بيشتر شود اون رو 57 سانتي كرده بود.)
ما هم از ترس شروع كرديم به دويدن تو يه چشم بهم زدن رسيديم انتهاي راهرو انقدر تو اون ايام تاتر هاي انقلابي ديده بوديم حس مي كردم روشنايي هم ساواكي شده يهو شروع كردم به مرگ بر شاه گفتن روشنايي دهنش باز مونده بود.
خلاصه تنبيه ما اين بود كه بايد 10 مرتبه پله هاي مدرسه رو بالا وپايين مي رفتيم دفعه آخر كه پله ها رو شمردم درست 57 تا بودند.

دوم دبيرستان دبير شيمي ما مرد ساده و مهربوني بود طوري كه همه ما شيمي رو قبول شديم! اتفاقا وبلاگ نويس هم هستند. ايشان قوانين خاصي داشت 10 دقيقه او كلاس رو دست به جيب مي كرد و قدم ميزد بعد رو تابلو شعري مي نوشت و شروع مي كرد به آواز خواندن 20 دقيقه آخر كلاس تمرين حل مي كرد و دوباره هفته بعد هم همين ماجرا بود.مي گفت اگه مملكت ما درست و حسابي بود من الان بايد كنار زاينده رود قليان ميكشديم و حال مي كردم نه اينكه بيام سركلاس شما اونم اضافه كار..
ايشان با كفش و كلاه جمعا 57 سانتي متر قد داشت.

Posted by Ehsan at 10:44