« شبهای رمضان | صفحه اصلی | حکایت ما »

من و تو رهگذريم


استاد


آقایان ..خانمها ..حضار محترم
سلام علیکم

سخن از ماندن نيست
من و تو رهگذريم
راه طولاني و پرپيچ و خم است
همه بايد برويم تا افق هاي وسيع
تا آنجا که محبت پيداست


قبل از هر حرفی باید عرض کنم که این چند خط رو به هیچ عنوان پاچه خواری حساب نکنید البته می دونید در پست های قبلی می خواستم بنویسم اما خوشحالم که دست دست کردم و حالا جامع تر می توانم به آن بپردازم.
شاید 2 ماه است که درگیر مجموعه برنامه ای هستم که در حقیقت همان اصطلاح ترکیبی رو دارد اما این کجا و آن کجا!!
روزی که صحبتهای اولیه انجام شد مدام با خودم درگیر بودم که آیا من می توانم با چنین موضوعی کنار بیام؟
آیا من به احاظ روحی توانایی چنین کاری را دارم؟ و به علت کثرت قسمتهای برنامه توانایی جمع کردن آن را دارم؟
آیا این برنامه با اتفاقات ماورائی عجین است؟؟؟؟

روزی که رئیس جمهور می گفت در زمان سخنرانی در سازمان ملل هاله نور رو دور سر خودم حس می کردم .
آنقدر خندیدم که تا فردای اونروز عضلات شکمم درد می کرد.
باور می کنید ...که من با اتفاقات ماورائیی برنامه ام رو پیش می برم!
این شاید نوعی اعتراف صادقانه باشد.من نه خواب نما شده ام نه قوه تخیلم زیاد به کمک می آید ...
احساس می کنم لحظات و روزهایی در زندگی وجود دارد که موجودات ویا امکانات ماورایی به یاری ما می آیند.

چند روز پیش آقایی که الان در سپاه تهران مشغول به کار است از خاطرات دوران اسارتش می گفت.جالب بود من تا آن لحظه فکر می کردم که عراقیها آدمهای سخت خشن و بی رحمی بودند او که نام کوچکش حسین است می گفت در لحظه اسازت سربازان عراقی سعی می کردند به ما روحیه بدهند آنها با اشاره به علی (ع) و امام حسین به ما فهماندند که شیعه هستند و با ما برادرند.
حتی سربازانی بودند که در سرما ی ماه دی به ما لباسهای خودشان را هدیه می کردند.
اما او نکته دیگری هم می گفت:صدام مسلمانان شیعه عراقی را به خطهای مقدم می فرستاد و بعثیها همه در خطهای 3 و4 بودند.
تمام مدتی که او حرف می زد از مونیتور نگاهش می کردم.پای چپش مصنوعی بود و از ناحیه گوش چپ نیز مشکل داشت درست که دقت کردم ..او را در فضایی حس می کردم که از جنس ما نبود نمی دانم چطور باز گو کنم نمی دانم اما این صادقانه ترین راهش است.
بغض گلویم را می فشرد برایم کاملا قابل لمس بود که او از جنس من نیست نه اینکه فکر کنید یک فرشته است اما آنها حتی فرشته هم نیستند.اینجا ملائک هم تماشا چی هستند.
ساده وبی آلایش با پیکان مدل 65 آمده بود لبخند می زد او در زمان اسارت 16 سال داشته می گفت گه گاهی مسافرکشی می کنم.10 سال اسارت از جنس عادت نیست.
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم حرفهایم بسیار بود اما الان حس می کنم که باید آرام به صندلی تکیه بدم و به فردا فکر کنم.

نظرات (۴)

من و تو کم بودیم...

aida:

salaam bar agha ehsan
man address weblog shoma ro etefaghi didam, amma
alaan az khanandehaye par o pa ghorse toon shodam.
vaghen nasretun kheili ghavi hast & ta'sir gozar
mowafagh bashid.....

منظورتو تا حدودي فهميدم!
واقعا نمي دونم چي بگم مدتيه اينجا سر نزدم.چند بار هم كه سند نمي شد.حالا...!
خواستي سر بزن.
شاد باشي...

aida:

salaam be aghaye ehsan sedighi
man tazegi ba weblog e shoma ashena shodam
amma az khanandegane par o pa ghorse webneveshtehaton shodam
vaghean nasre ghaviei darid.
mowafagh bashid

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۱۸ مهر ۱۳۸۵ ۱۰:۴۲ بֽظֽ.

The previous post in this blog was شبهای رمضان.

The next post in this blog is حکایت ما.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.