30, 2006
همه چیز برای دولت
این یک سال و چند ماهه که از ریاست جمهوری استاد می گذره اتفاقات عجیب کم رخ نداده !پس اگه یه روز گفتند به جای جمعه ها دوشنبه ها تعطیله زیاد سخت نگیرید!
از زمانی که خودم رو میشناسم تعطیلات به چند دسته تقسیم میشدند :
1.روزهای سرد زمستان
2.شهادتها و ولادتها و مناسبتهای ملی
3.جمعه ها
یه ضرب المثل میگه اگه تو این دسته بندی تعطیلی پیش اومد که هیچ اگه نیومد دولت تعطیل عمومی اعلام میکنه.
شبیه اون مثلیه که میگن اگه یه ایرانی تو سیل و زلزله و جنگ و اعتراض و تجمع بیش از 3 نفر و تصادفات جاده ای و سقوط هواپیما نمیره حتما از دست رئیس جمهور خودکشی میکنه!
بگذریم چیزی که خیلی مشغولم کرده تصمیمات عجیب وغریب و استثنایی آقایان می دونید جالبه که عید فطر 4 روز تعطیل بشه و عید نوروز 5 روز !!
مگر عید نوروز هم مثل دولت حضرتعالی یکساله است که با این عجله در موردش حرف می زنید؟
حتی بزرگترهای شما چه از نظر قدی و چه فکری درمورد نوروز واینچنین مراسماتی که جز خون ماست حتی زیاد نزدیک هم نمی شوند.
فرهنگی که کوروش را دارد تخت جمشید وهگمتانه و ....را دارد چرا نباید مدیر داشته باشد چرا کسانی دست به حراج فرهنگ ما می زنند بدون هیچ واهمه ای ..
دکتر شریعتی درباره نوروز می گوید:
ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند.
حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.
هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت.
انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه
مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است....
آقای رئیس جمهور محترم نوروز خرافه نیست لطفا از روی این جمله صد مرتبه بنویسید.
مرتبط:
پیشینه نوروز
Posted by Ehsan at 11:23 | Comments (2)
16, 2006
حکایت ما

شما از کتاب مردان مریخی زنان ونوسی چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
شرحی از خصوصیت مردان وزنان در این کتاب نوشته شده است به هر حال اگه خوانده باشید و یا برعکس چیزی را از دست ندادید.منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از آلبرکامو نویسنده الجزیره ای تبار چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
او یک روزنامه نگار محقق ونویسنده است که من به شخصه رمان طاعون ایشان رو می پرستم.منم الان در این مورد هم نمی خوام حرف بزنم !!
شما از کلود روا فرانسوی چیزی می دونید؟ایشان از اسیران جنگ جهانی دوم و همچنین شاعر و نویسنده بوده. منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از شازده کوچولو چیزی شنیده اید و یا احتمالا داستانش را خوانده اید؟
پس چی ؟تو که هیچی نخوندی حتی شازده کوچولو رو!!
همین!بیشتر از این چیزی هم وجود داره؟
نه راست می گی می دونی من وتو ..تو یه داستان با هم اشتراک داریم همون داستان شازده کوچولو که نخوندی...شازده کوچولو وقتی به ستاره اول می رسه پادشاه فرمانمهای عاقلانه ای میده چون خیلی دوست داره فرمانش اجرا بشه مثلا وقتی شازده کوچولو میگه اجازه هست که غذا بخورم پادشاه می گه بله من به شما دستور می دم که غذا بخوری ویا وقتی شازده کوچولو می گه اجازه هست که قدری استراحت کنم پادشاه به او می گوید:بله من به شما فرمان می دهم که قدری استراحت کنید و هر وقت دلت خواست بیدار شوی.
حالا چند وقت پیش گفتند که مذاکرات رو با ایران از سر می گیریم و استاد هم گفت خوب ما هم تصمیم گرفتیم مذاکرات رو ادامه بدیم.
بعد از چند روز قضیه برعکس شد.
این حکایت همچنان ادامه دارد...
Posted by Ehsan at 10:44 | Comments (5)
10, 2006
من و تو رهگذريم

آقایان ..خانمها ..حضار محترم
سلام علیکم
سخن از ماندن نيست
من و تو رهگذريم
راه طولاني و پرپيچ و خم است
همه بايد برويم تا افق هاي وسيع
تا آنجا که محبت پيداست
قبل از هر حرفی باید عرض کنم که این چند خط رو به هیچ عنوان پاچه خواری حساب نکنید البته می دونید در پست های قبلی می خواستم بنویسم اما خوشحالم که دست دست کردم و حالا جامع تر می توانم به آن بپردازم.
شاید 2 ماه است که درگیر مجموعه برنامه ای هستم که در حقیقت همان اصطلاح ترکیبی رو دارد اما این کجا و آن کجا!!
روزی که صحبتهای اولیه انجام شد مدام با خودم درگیر بودم که آیا من می توانم با چنین موضوعی کنار بیام؟
آیا من به احاظ روحی توانایی چنین کاری را دارم؟ و به علت کثرت قسمتهای برنامه توانایی جمع کردن آن را دارم؟
آیا این برنامه با اتفاقات ماورائی عجین است؟؟؟؟
روزی که رئیس جمهور می گفت در زمان سخنرانی در سازمان ملل هاله نور رو دور سر خودم حس می کردم .
آنقدر خندیدم که تا فردای اونروز عضلات شکمم درد می کرد.
باور می کنید ...که من با اتفاقات ماورائیی برنامه ام رو پیش می برم!
این شاید نوعی اعتراف صادقانه باشد.من نه خواب نما شده ام نه قوه تخیلم زیاد به کمک می آید ...
احساس می کنم لحظات و روزهایی در زندگی وجود دارد که موجودات ویا امکانات ماورایی به یاری ما می آیند.
چند روز پیش آقایی که الان در سپاه تهران مشغول به کار است از خاطرات دوران اسارتش می گفت.جالب بود من تا آن لحظه فکر می کردم که عراقیها آدمهای سخت خشن و بی رحمی بودند او که نام کوچکش حسین است می گفت در لحظه اسازت سربازان عراقی سعی می کردند به ما روحیه بدهند آنها با اشاره به علی (ع) و امام حسین به ما فهماندند که شیعه هستند و با ما برادرند.
حتی سربازانی بودند که در سرما ی ماه دی به ما لباسهای خودشان را هدیه می کردند.
اما او نکته دیگری هم می گفت:صدام مسلمانان شیعه عراقی را به خطهای مقدم می فرستاد و بعثیها همه در خطهای 3 و4 بودند.
تمام مدتی که او حرف می زد از مونیتور نگاهش می کردم.پای چپش مصنوعی بود و از ناحیه گوش چپ نیز مشکل داشت درست که دقت کردم ..او را در فضایی حس می کردم که از جنس ما نبود نمی دانم چطور باز گو کنم نمی دانم اما این صادقانه ترین راهش است.
بغض گلویم را می فشرد برایم کاملا قابل لمس بود که او از جنس من نیست نه اینکه فکر کنید یک فرشته است اما آنها حتی فرشته هم نیستند.اینجا ملائک هم تماشا چی هستند.
ساده وبی آلایش با پیکان مدل 65 آمده بود لبخند می زد او در زمان اسارت 16 سال داشته می گفت گه گاهی مسافرکشی می کنم.10 سال اسارت از جنس عادت نیست.
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم حرفهایم بسیار بود اما الان حس می کنم که باید آرام به صندلی تکیه بدم و به فردا فکر کنم.
Posted by Ehsan at 10:42 | Comments (4)
05, 2006
شبهای رمضان
فکر کن شبهای رمضان باشه با بوی آش رشته و صدای موذن زاده اردبیلی حالا امشب یه نم بارون هم دم اذان اومده حس حال عجیبی داره.ماه رمضان همیشه بوی خاصی داشته البته احساس می کنم یکی از موتیفهای زندگی من همین ماه باشه کلی خاطره ازاین ماه از این روزا .
پدرم از قول پدر بزرگم میگه:عمر به اندازه یه چشم بهم زدنه !
قبلا برام مبهم بود. آخه می دونید من وقتی اسم مدرسه میاد یاد درخت توت می افتم وقتی اسم ماه رمضان میاد یاد اذان وربنا میافتم وقتی اسم بهار میاد یاد عطر بهار نارنج میافتم وقتی بارون میاد یاد شمال میافتم.روزهای سخت اما پر خاطره ...از اون دوران هم فقط همین خاطرات برام مونده.
بگذریم همیشه مرور خاطرات لحظه های شیرین نمیسازه.
شب سردي است، و من افسرده
راه دوري است، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غمها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را٬ هم غم هست به دل
غم من، ليك، غمي غمناك است.
Posted by Ehsan at 12:26 | Comments (4)