
یکی نیست به من بگه به تو چه اما یکی هست به تو بگه به توچه ربطی می تونه داشته باشه؟
واقعا من معنی خیلی چیزا رو نمی فهمم مثلا می خوای وارد فلان سازمان بشی نگهبان جلو درب(البته انتظامات)یه نگاه به پایین میکنه...
با خودم فکر می کنم خوب من که از خونه دروامدم زیپ شلوارم رو کشیدم تو راه هم هیچ اتفاقی برا خشتک مبارک پیش نیومده یا احتمال اینکه خیس باشه هم نیست!..عجب پس این چرا پایین رو نگاه می کنه؟
می گم:با فلان آقا کار دارم
می گه:هماهنگ کردی
می گم:نه ..اما منو چند بار دیده
می گه: اگه هماهنگ هم کرده بودی نمیشد وارد سازمان بشی
می گم:چطور؟
می گه:با این وظعیت!!!
دوباره فکر می کنم ...اما نه نگاه کردم ببینم چیه...
هیچی به خدا نه شلوارم خیسه نه زیپم پایینه نه هیچ چیز دیگه ای!!پس چه مرگته؟
می گه: با شلوار جین که نمی تونی وارد سازمان بشی تازه آستین کوتاه هم پوشیدی...
اون یه نگاه عاقلا در...به من میاندازه بعد پشتشو میکنه میگه از کجا خریدی ؟
می گم:چی رو؟
می گه:شلوارت ...
بگذریم میرم سر کار چند ساعتی میگذره بعد کانکت میشم بلاگ نیوز رو که باز می کنم با یه لینک عجیب غریب روبرو میشم!!
اتهام کاربران ایرانی اینترنت، تشویش اذهان عمومی، جاسوسی، تلاش برای براندازی و تروریسم مجازی است.
روزنامه درست و حسابی که نداریم سازمان صدا وسیما هم که به کل تعطیله بگذریم از روی بزک کرده اش مثل خبر های 8:30 و..22 و...کلی اسم دیگه...سایتهای خبری که در تمام دنیا فعالیت می کنند هم که به همت فیلترینگ تعطیله رادیو هم که قصه ظهر جمعه و آهنگهای دزدیده شده مرحوم و مرحومه ها رو پخش میکنه...پس تکلیف چیه؟
ما کفتر بازی هم بلد نیستیم که برا هم نامه بفرستیم (اسم پست رو نیار که ...)
حالا میمونه چندتا وبلاگ نصفه نیمه که از این وبلاگها هم یه سریش در خدمت فیلترینگ هستند و باقی هم گه گداری یه صدایی ازشون درمیاد اونم فقط درد دل... مگه نوشتن و حرف زدن جز حق های مسلم نیست.(البته ما باید از سرنوشت پاسارگاد عبرت بگیریم باز شانس آورده که چند هزار سال بعد سرش رفت زیر آب)
اینجا دنیای ماست دنیای مجازی دنیایی که هیچ کس با هیچکس سخن نمی گوید همه یکدیگر را می خوانیم.این جمله نمی دانم از کیست اما نوشتنش بد نیست:
نه تو حرف میزنی
و نه من
اما یکدیگر را میفهمیم
از چشمهایمان
فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات

نظرات (۴)
عالیجناب مگر آب را در پاسارگاد از سد سیوند، رها کردند؟
ارسال توسط شهــــلا | ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ ۸:۱۸ بֽظֽ
Posted on ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ ۲۰:۱۸
امان از اين سازمانهاي مخوف !!!!
اين چند سطر آخري دلمو لرزوند...دوباره گريه رو به ياد چشمام آورد و يادم انداخت كه....
از لطفي هم كه به من دارين ممنونم...نميدونم چي بگم !ممنونم...
ارسال توسط صبا | ۱۶ شهریور ۱۳۸۵ ۱۱:۵۸ قֽظֽ
Posted on ۱۶ شهریور ۱۳۸۵ ۱۱:۵۸
حق فکر کردن و فهمیدن و خیلی چیزهای دیگه هم باید ممنوع اعلام بشه!
ارسال توسط دنیا | ۱۶ شهریور ۱۳۸۵ ۱:۲۴ بֽظֽ
Posted on ۱۶ شهریور ۱۳۸۵ ۱۳:۲۴
سلام. ممنونم از لطفتان در كامنتينگ مهرواژ/ اي كاش علاوه بر كودكانه فكر كردن، احمقانه و پليد فكر كردن را هم اضافه ميكرديد تا عيش رفقا تكميل شود...
ارسال توسط سيد ايمان (كوروش) ضيابري | ۱۹ شهریور ۱۳۸۵ ۷:۲۹ بֽظֽ
Posted on ۱۹ شهریور ۱۳۸۵ ۱۹:۲۹