22, 2006
ان الله يدافع عن الذين آمنو

صدای گام های سبزباران است
اینجا می رسند ازراه اینک
تشنه جانی چند دامن از کویرآورده گردآلود
نفسهاشان سراب آغشته سوزان
گامهاخشک وغباراندوه
اینجامی رسندازراه اینک
مردماني دردپرورپیکرآلوده
نشاط از چهره هاشان رخت بربسته
قلبهاپیروترک خورده
نه درقاموس لبهاشان تبسم نقش می بندد
نه تنها قطره اشکی میزند
ازخشکرودچشمهابیرون
خداوندا
ندانم می رسدفریادمن تاابر
تاگردون صدای گامهای سبز
باران است
چرا همه ساکت شدند.هیچکس حرفی نمیزنه آنها زیر بمب و خمپاره همبستر می شوند می خندند گریه می کنند ..عاشق می شوند..زنده اند و ...شهید می شوند.
لبنان در آتش سوخت
این تیر روزنامه ها شده همین و تمام این تیتر به جای آنکه کسی را ازار دهد روی باجه های روزنامه فروشی ها به واسطه باد تکان می خورد خواندن حرفهایی از این قبیل آن هم در حد کلیشه های تکراری و آنهم به صورت یک خبر دست چندم آنهم در این اوضاع وانفسا؟ داغها را تازه می کند و غمی دیگر بر غمهای پیشین می افزاید.
راستش را بخواهید به این نتیجه رسیدم که از خیلی مسایل صحبت کردن و پافشاری بر توجه به آن خلاف جهت رود شنا کردنه و اگر زیاد دست وپا بزنم ساعتی بعد به مرداب گاو خونی رسیدم و اثری از من و فریادهایم نخواهد ماند.
آلدوکس هاکسلی میگه :هر انسانی تنها در سایه معرفت بر ذاتش از بوزینه بودن رهایی پیدا می کند.
او به تناسخ اعتقاد دارد و به تعبیر او صورت ممسوخ انسان همان بوزینه است و این مسخ به آن علت است که نخواسته است به مقیدات ذات انسانی خویش تسلیم شود.
اینها مقدمه ای بود برای انکه بگویم اسرائیلیها حتی از بوزینه نیز کمترند.
Posted by Ehsan at 11:14 | Comments (11)
07, 2006
اونروزها
اونروزها پلاک 8 درخت توت داشت
ما بچه ها بعد از فوتبال با دستهای کثیف توت می خوردیم
امروز کارگران شهرداری با اره اون درخت رو قطع کردند
خشک شده بود...
بچه ها دورش جمع شده بودن و با شاخه هاش بازی می کردند.
و من...ای کاش می تونستم گریه کنم.
Posted by Ehsan at 03:19 | Comments (12)
03, 2006
به عرفان عزیز

درهواي سحرم حال وهواي دگراست
هرچه دارم همه ازحال وهواي سحراست
نازپردازطراوت همه جا درپرواز
مهربانوي لطافت همه جا درگذراست
سحرم با طرب آيد كه نويد ظفرم
سحرم بال وپرآرد كه: زمان سفراست
بوي ياس آرد وگويد كه: تورا همنفس است
عطرعشق آرد وگويد كه: تورا راهبراست!
من سبكبال ترازچلچله پروازكنم
گرچه پايم همه درخاك به زنجير دراست
سفرعالم جان است وجدايي ازخويش
نه ازآنگونه سفرهاست كه دربحر وبراست
هرطرف بال گشايم همه جا چهره دوست
پاك چون پرتوخورشيد به پيش نظراست
هردو بازوي گشوده ست به سويم كه: تورا
گرم ترازدل وجان برسر اين سينه سراست
هر دو بازوي گشايم به هوايش كه مرا
تا توهمصحبتي اي دوست جهان زير پراست!
سحربي توسحرنيست گذردرظلمات!
نفس بي تونفس نيست هبا وهدراست!
خود تو روح سحري با تومن ازخود بدرم
هركه با روح سحر باشد ازخود بدراست
با سحرهمسفرم روبه چمن زاراميد
يعني آنجا كه تو مي تابي ودنيا سحر است!
جاي دل آتشي ازمهرتو درسينه روان
جاي خون عشق تودرجان وتنم شعله ور است
Posted by Ehsan at 04:15