
یه روز صبح وقتی مثل همیشه برای رفتن به مدرسه بیدار شدم صدای قرآن از رادیو پخش می شد عجیب بود چون یادمه که برنامه مخصوص مدرسه روها که تو اون ساعت خیلی طرفدار داشت پخش می شد.پدرم آشفته بود و مادرم هم قران می خوند.احساس می کردم که باید اتفاق بدی افتاده باشه اما ...
چند روز قبلش سر صبحگاه مدرسه ناظم گفته بود:برا سلامتی امام دعا کنید.
خوب من و همکلاسیهام دعا می کردیم اما به روایت خودمون/ساعت 6 صبح بود اخبار با صدای حیاطی خبرگو شروع شد :انا ...
و همه جا ساکت شد بعد از 5 یا 6 دقیقه حیاطی با صدای سراسر ماتم گفت:روح خدا به خدا پیوست.
امام در ساعتهای پایانی زندگیش چند خطی به یادگار نوشته بود:با دلى آرام و قلبـى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خـواهران و برادران مرخص و به سـوى جايگاه ابــدى سفر مى كنـم و به دعاى خير شما احتياج مبرم دارم و از خداى رحمن و رحيـم مى خـواهـم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصـور و تقصير بپذيـرد و از مـلت امـيدوارم كه عذرم را در كـوتاهى ها و قصـور و تقصيـرها بـپذيـرنـد و بـا قــدرت و تصميـم و اراده بــه پيش بروند.

ومن آنوقت درک نمی کردم که چه نعمتی را از دست داده ایم.خیلی چیزها فراموش شد یادشان رفت امام در حسینیه کوچک جماران با تمام نیمه کاره بودنش ملت را رهبری می کرد حتی حالا که نوه اش بعد از سالها به یاد پدر افتاده و پا به جماران گذاشته هنوز هم آنجا نیمه کاره است.نمی دانم همین حالا اگر امام بیاید و بریز و بپاشهای آنچنانی را به بهانه رحلتش ببیند آیا این آقا یان حرفی دارند برای گفتن!
الان همه وظیفه خود می دانند که یادش را گرامی دارند من برای کسی که عمرش را پای هدفش گذاشته احترام قائلم او کسی بوده که مثل منو تو طالب زندگی اما پای هدفش ایستاده تا آنجا که چند دهه تبعید و حبس و شکنجه را تحمل کرده نکته مهم فراموش نشود روزی تیتر روزنامه این بود: امام آمد

درود میفرستم به روح بلند امام خمینی.

نظرات (۴)
ولی من چیزی یادم نیست.. خیلی خیلی محوه
ارسال توسط Donya | ۱۲ خرداد ۱۳۸۵ ۰:۴۹ قֽظֽ
Posted on ۱۲ خرداد ۱۳۸۵ ۰۰:۴۹
منم چیزی یادم نمیاد.ولی امام رو دوست دارم.
ارسال توسط ستاره | ۱۲ خرداد ۱۳۸۵ ۱:۳۷ قֽظֽ
Posted on ۱۲ خرداد ۱۳۸۵ ۰۱:۳۷
اين نوشتهات يكم عجيبه خصوصا تو حال و هواي مرد شدن!به هر حال امام خميني كاريزما بود و هنوز هم هست اينو كسي نمي تونه انكار كنه
ارسال توسط قاب عكس خالي | ۱۲ خرداد ۱۳۸۵ ۰:۰۰ بֽظֽ
Posted on ۱۲ خرداد ۱۳۸۵ ۱۲:۰۰
عجب دنیایی.راستی هنوز یادمه آقای روشنایی چطور با تسبیح می زد تو سرمون مگه چی میشد یکم بیشتر فوتبال بازی میکردیم؟!
ارسال توسط امیرش | ۱۶ خرداد ۱۳۸۵ ۳:۰۷ بֽظֽ
Posted on ۱۶ خرداد ۱۳۸۵ ۱۵:۰۷