
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،
غمم دريا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
خروش موج، با من مي كند نجوا،
كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست.

نظرات (۴)
چشمها تاريكند.....
ارسال توسط صبا | ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۱:۵۶ قֽظֽ
Posted on ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۰۱:۵۶
تبریک احسان جان.
ارسال توسط فروزان | ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۱:۵۹ قֽظֽ
Posted on ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۰۱:۵۹
هميشه اميد هست البته اگر بخواي اميدوار باشي
ارسال توسط قاب عكس خالي | ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۱۱:۳۱ قֽظֽ
Posted on ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۱۱:۳۱
سلام...احسان جان تبريك مي گم اميدوارم سالهاي سال در كنار هم خوشبخت و سلامت زندگي كنيد.
ارسال توسط عليرضا | ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۷:۲۰ بֽظֽ
Posted on ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۱۹:۲۰