« یار دبستانی من | صفحه اصلی | روزی که مرد شدم. »

چراغي در افق

چراغي در افق

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .


وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »


مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست.

نظرات (۴)

چشمها تاريكند.....

فروزان:

تبریک احسان جان.

هميشه اميد هست البته اگر بخواي اميدوار باشي

سلام...احسان جان تبريك مي گم اميدوارم سالهاي سال در كنار هم خوشبخت و سلامت زندگي كنيد.

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ ۰:۳۸ قֽظֽ.

The previous post in this blog was یار دبستانی من.

The next post in this blog is روزی که مرد شدم..

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.