« 2006 | Main | 2006 »

23, 2006

روزی که مرد شدم.

شب از نیمه گذشته بود داشتم به صدای شب گوش می کردم آخه شب صدا داره یه صدای خوب هوا داشت روشن میشد من چند روز هیجان انگیزرو گذرونده بودم از این 20و اندی سال که از سنم می گذره با 300 یا 400 نفر یه جا دست نداده بودم اینم یه بهانه بود که به دست راستم نگاه کنم اصلا من چه خاطراتی از این دست راست دارم!چه جاهایی کارمو را انداخته باهاش همه کاری کردم املا نوشتم انشا نوشتم ...تقلب نوشتم انگشت تو دماغم کردم بعضی وقتا هم تو چشم رفیقاو هم کلاسیها تازه یسری کارا هم کردم که باید تو { } بگذارم.
خلاصه موضوع انگشت راست و دست و اینا نیست موضوع آغاز یه زندگی جدید که با زندگی قبلیم خیلی متفاوت انقدر که فرقش الان تو چشامه.
دیگه هوا روشن شده بود من اصولا ادم سنتی نیستم ولی خوب به سنت عمل کردن همیشه هم بد نیست پدرم همیشه می گه که پدربزرگش یعنی جد بزرگوار بنده ابوالقاسم خان یکی از نشانه های مردونگی رو نون گرفتن اونم صبح زود می دونسته از اونجا که زندگی سابق من شبیه زندگی آقایان جغد بوده و منم شبا بیدارم صبح زود از خونه بیرون رفتن زیادم برام سخت نیست.ساعت 5 از خونه بیرون زدم هوا فوقالعاده بود فکر کنم تاثیر زندگی جدید بود با خودم گفتم: خوب تا برم و برسم جز نفرای اولم به این فکر می کردم که عجب من هیچوقت به موخیله م هم نمیرسید که برم نونوایی اونم تو چنیین ساعتی!خوب اینم از مصائب زندگی جدیده دیگه!
ساعت 5.30 جلو سنگکی بودم برعکس تصوراتم داخل سنگکی خیلی شلوغ بود حتی چند نفری هم بیرون ایستاده بودند پشت سر نفر آخر ایستادم چند دقیقه ای گذشت دیدم کسی از داخل مغازه بیرون نمیاد به نفر جلویی گفتم:مگه می خواد اورانیوم غنی کنه باباب یه سنگک که دیگه این حرفا رو نداره!..
نفر جلویی که معلوم بود پیشکسوته و چند وقتی از زندگی جدیدش که حالا زیادم جداب نیست برایش می گذره گفت:نه ...شاطر هنو نیومده
عجب چه دوره زمونه ای شده!
ساعت حدودای 6 صبح بود همینطور که سر صف بودم چرت هم می زدم که یهو باصدای وحشتناکی چرتم پاره شد یه پیر مرد چند قدمی صف { } ....دیگه زیاد هوا دلچسب نبود.همین کارا رو می کنن آلودگی هوا زیاد میشه دیگه!
نفر پشت سری من داشت با پشت سری خودش حرف می زد می گفت:شاطر تا الان نیومده دیگه نمیاد!
نفر پشت سریش اصلا حرف نمی زد فقط با چشمای پف کردش پشت سر هم پلک می زد.دیگه داشتم نا امید میشدم خسته شده بودم.ابوالقاسم خان همون پدر بزرگ پدرم یه چیزی می دونسته که شرط روز اول زندگی رو نون گرفتن گذاشته بوده.یکی که کنار دیوار چرت میزد یه نگاهی به من انداخت و گفت:میشه دوتا هم جای من بگیری
گفتم:آخه شاطر میاد؟
گفت:آره مگه میشه نونوایی بدون شاطر بمونه!
گفتم راست میگه بالاخره شاطر خواب هم بمونه خودشو می رسونه دوباره نفر پشت سریم به پشت سریش گفت:نه...شاطر نمیاد تا حالا نیامده دیگه نمیاد.
پیش خودم یه دو دوتا چهارتا کردم دیدم راست میگه! مگه میشه شاطر دیر بیاد سر کارش؟
ساعت نزدیک6و15 دقیقه بود شاگرد نونوایی با یه استیل عصبی اومد و غر غر کنان زیر لب شاطر رو فحش می داد بش گفتم:استاد ببخشید شاطر میاد؟
چپ چپ نگام کردو سوار موتورش شد گاز داد رفت بدون اینکه جواب منو بده.
نفر پشت سریم به نفر پشت سریش گفت:دیدی گفتم شاطر نمیاد ...بیا شاگردشم رفت...
منو میگی دنیا رو سرم خراب شد نا خودآگاه یاد فیلم گاو (داریوش مهرجویی) افتادم اونجایی که گاو مشت حسن مرده بعد مردم آبادی دور هم جمع شدن که چکار کنن مشت حسن نفهمه گاوش مرده و بعد هر نقشه ای که می کشیدن پرویز صیاد می گفت:نه مشت حسن می فهمه که گاوش مرده!
دقیقا درک می کردم مردم آبادی رو که اون لحظه چند نفر دوست داشته صیاد خفه بشه و حرف نزنه.
از دور یه نفر می اومد نزدیک که رسید بدون اینکه ما رو به هیچ جاش حساب کنه رفت داخل مغزه جلو همه ایستاد...تعجب کردم نفر پشت سریم به نفر پشت سریش گفت:این پسر خاله شاطره ..اومده بگه شاطر نمیاد.
اعصابم داغون شده بود دلم برا وب گردی تنگ شده بود این دوساعت می تونستم کلی حال کنم.از همه بد تر پشت سریم بود که مدام رو اعصابم راه میرفت.ساعت 6و30 دقیقه نونوایی خیلی شلوغ شده بود یهو پسر خاله شاطر به حرف اومد یه چند باری گفت ولی ما نشنیدیم چی میگه پشت سریم به پشت سریش می گفت:دیدی گفتم شاطر نمیاد.
پسر خاله شاطر می گفت:شاطر دیشب مهمون او بوده و تا دیر وقت نشسته خواب مونده ..تازه می گفت شاطر دیشب که اومده خونشون چندتا نون تازه هم با خودش آورده بوده1
داشت حسودیم میشد گفتم وای خدایا چرا من پسر خاله شاطر نیستم ...آخهع نمی دونی که چه قیافه ای می گرفت.تو همین فکرا بودم که پشت سریم به من گفت:بیا برو شاطر نمیاد.
یهو یه اقایی با یه پراید گوجه ای دیس دیس کنان اومد کنار نونوایی پارک کرد تا از ماشین پیاده شد پشت سریم بهش گفت:آقا شاطر نمیاد برو یه جا دیگه.
پسر جوانی از ماشین پیاده شد اتفاقا اونم مارو به هیچ جاش حساب نکرد رفت داخل از پشت سریم پرسیدم این کی بود؟
گفت:من بش گفتم شاطر نمیاد ولی گوش نکرد
گفتم:تو نمی شناسیش
گفت:نه ...نمی دونم
خلاصه پکر شده بودم با خودم فکر کردم اگه روز اول زندگی من نتونم نون بگیرم تا روز اخر زندگیم نمی تونم سرم رو بالا بگیرم.یهو حس کردم بوی نون تازه میاد اومدم داخل رو نگاه کنم که یه نفر اومد بیرون نونم دستش بود.از خوشحالی نمی دونستم چه باید بکنم بلند گفتم:اله اکبر الله اکبر ... به خودم که اومدم دیدم همه یه جوری نگام می کنن.
پشت سریم به پشت سریش می گفت:شاطر هم شاطرای قدیم.

Posted by Ehsan at 09:17 | Comments (11)

17, 2006

چراغي در افق

چراغي در افق

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .


وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »


مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست.

Posted by Ehsan at 12:38 | Comments (4)

13, 2006

یار دبستانی من

چند روز پیش پای کامپیوتر نشسته بودم که یکی از دوستان تماس گرفت و گفت که فلانی رو می شناختی گفتم:فلانی...؟همون که موهاش فرفری بود؟
گفت:نه بابا موهای فلانی که فرفری نیست...
گفتم:فلانی همونی نیست که عینک ته استکانی میزد و صورت کوچولویی داشت؟
گفت:نه
گفتم:پس این فلانی کیه؟
تو همین فکرا بودم که یکی از بچه ها به نام آقای ع اومد و یه نگاهی به من انداخت دوباره رفت.چند لحظه گذشت دوباره ع اومد یه نگاه انداخت و رفت.خیلی عجیب بود تا اینکه یک ساعت بعد منشی دفتر اومد تو اتاق و نشست روبه روی من!
منم که خیلی حساسم و اگه بفهمم کسی نگاهم میکنه دست وپام رو گم می کنم خودم رو کشیدم به سمت پایین انقدر که دیگه به جز مانیتور چیزی نمیدیدم.وبا خیال راحت به کارم ادامه دادم.
دوباره اون دوستم که صبح زنگ زده بود زنگ زد گفت:فلانی رو شناختی؟
گفتم:فلانی اسمی نیست که مخصوص یه نفر باشه
آخه بعضی اسمها مخصوص یه نفره و تا بگی فلانی فوری میشه تشخیص داد کی رو می گی مثلا فلانی تا بگی همه میدونن منظورت چیه!
گفت:چرا بابا اتفاقا اینم یه همچین اسمی داشت اون موقع ها
گفتم:کدوم موقع
گفت:سالهای 68 یا 67
گفتم:مرد حسابی من قورمه سبزی دیشب رو یادم نمیاد چطور انتظار داری فلانی رو بشناسم.
البته براش خالی بستم چون دیشبش خورشت بادمجان خورده بودم تازه فلانی رو هم میشناختم یه آدم گیر بود که چند سال باهم سر یه میز مینشستیم.
گفت:خیلی خوب اگه نمیشناسی که هیچی
گفتم:حالا این فلانی چیکار کرده
گفت:شده مشاور یه آقایی که تا بگی فلانی همه میشناسنش
گفتم:امکان نداره
گفت:چرا من صبح تلفنی داشتم با اون صحبت می کردم ولی هرچی اسم تو رو آوردم و گفتم فلانی رو میشناسی گفت نه

با خودم فکر کردم که احتمالا فلانی هم منو یه آدم گیر میدیده که چند سال سر یه میز با هم نشستند واگه همه مثل من بخواهند یه خالی کوچولو ببندند که دیگه کسی کسی رو نمی شناسه!
دوباره ع اومد تو اتاق من که از کرده پشیمان بودم گفتم چیه تو هم مثل آدمای گیر میای بالا سر من!
گفت: فلانی رو میشناختی؟
تا خواستم بگم نه یاد چند لحظه پیش افتادم گفتم:اره چطور مگه
گفت:پول میخواد اگه داری یه ماهه برمی گردونه

نمی دونم چرا یاد این جاودانه فریدون فروغی افتادم.شما هم می تونید دانلود کنید.
Download file

Posted by Ehsan at 12:35 | Comments (4)

08, 2006

آوازهای مرد سیبیلو

رضویان
شما به هر جشنواره فیلمی که بروید با یک مرد سیبیلو روبرو خواهید شد.
مردی که از سال 59 فیلم کوتاه را در سینمای آزاد شروع کرد.او در مورد همین چند خط می گوید:بله از سال 59 با ساخت فیلم‌های کوتاه 8 میلیمتری در همدان آغاز به فعالیت کردم و بعد از تحصیل در دانشکده سینما و تئاتر، کارم را تا امروز در تهران ادامه داده‌‌ام.
او متولد سال 1340 است.و تا به حال بیش از 40 فیلم کوتاه کار کرده البته این بین دو فیلم بلند داستانی هم با نامهای سفر مردان خاکستری و تهران 7 صبح هم بوده.اما نکته بسیار مهم در رازماندگاری دنیای فیلم کوتاه وجود یک حامی و در حقیقت تهیه کننده است.
او به روزنامه شرق در مورد وجود تهیه کننده چنیین می گوید:خود من نه. شرکت فیلمسازی و پژوهش‌های سینمایی هیلاج که من سهامدار آن هستم با مشارکت سازمان رادیو و تلویزیون ژاپن NHK و شرکت آلمانی Brave New work فیلم را به صورت تولید مشترک تهیه کرده‌اند.
منظور دو فیلم یاد شده بود.به هر حال رضویان فیلم اولش در جشنواره فجر اقبالی نداشت هر چند در چندین جشنواره خارجی حضور داشت اما به عنوان فیلم اول سرو صدا نداشت.
دستیار او در این فیلم مجید برزگر بود ومرحوم محمدرضا شریفی فیلمبرداری این فیلم را بر عهده داشت.نکته بسیار مهم در مورد رضویان و شناساندن خودش حضور مستمر در عرصه فیلم کوتاه است تا آنجا که پای ثابت برخی از جشنواره های فیلم کوتاه شده.
او را بیشتر با آوازهای مرد خاکستری می شناسند.فیلم کوتاهی به غایت خوش حس.
فیلم اول او اکران نشد اما او فیلم دوم را با نام تهران 7 صبح شروع می کند.فیلمی با روایت متفاوت از یک فیلمساز شرقی فیلمسازی که کاملا کلاسیک دنیا را می بیند متاسفانه فیلم دوم هم مورد توجه جشنواره فجر قرار نمی گیرد و با حضور در جشنواره های خارجی قدری از اتش رضویان را می گیرد.فیلم دوم با اینکه ایده های خلاقانه بسیاری دارد در اجرا عقیم شده فیلم با 5 اپیزود بر محوری سست حرکت می کند تا آنجا که داد تماشا گر بلند می شود.البته سکانسهای بی نظیری هم در فیلم هست اما آنقدر این فیلم سینما جوانیست که مخاطب را آزار می دهد.وجود کلیشه های نخنما و...

رضویان در مورد اکران فیلم می گوید:ببینید یک فیلمساز وقتی فیلم را می‌سازد دوست دارد فیلمش دیده شود و با واکنش تماشاگران و منتقدان روبه‌رو شود این نیاز اول است. نیاز دوم، هنگامی عمده می‌شود که فیلم در جشنواره‌های خارج از کشور به کرات نمایش داده می‌شود و در این جا به پیشانی کارگردان بخت برگشته مهر «فیلمساز جشنواره‌ای» خورده می‌شود و این اتفاق برای هر دو فیلم سینمایی‌ای که من ساخته‌ام افتاده بود، در حالی که خودم بشدت دوست داشتم که فیلم‌هایم را داخل کشور اکران کنم. نیاز سوم، بازده مالی فیلم است که به هر حال باید بتوانی به کمک آن مقدمات فیلم بعدیت را فراهم کنی.
با همه این تفصیر فیلم دوم او هم اکران 5 هفته ای در سینما فلسطین داشت.و بعد پرونده اکرانش را بستند.
جشنواره هامبورگ 2005
رضویان از 20 فروردین در بم سومین فیلم خود با عنوان رنگهای خاطره را کلید زده.در این فیلم عزت ا...انتظامی ایفای نقش می کند.

Posted by Ehsan at 01:06 | Comments (3)

05, 2006

به علیرضا رضوانیان

علیرضا رضوانیان

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟

در اين كشتي اثر از ناخدا نيست؟

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك

تو در بيراهه، اما راه، نزديك

من و تو، قطره درياي جوديم

من و تو، رهرو شط وجوديم .

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .

به نعمت بر سرير ناز بوديم

ز دريا روزگاري ابر برخاست

من ابرش گويم اما عين درياست .

شتابان شد بهر سو چون سواران

بهر جا قطره قطره ريخت باران

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت

از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

من و تو قطره اي در چنگ روديم

گهي بالا و گاهي در فروديم

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست

بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

ولي اين رنج ره، پايان پذير است

تو را دستي توانا، دستگير است .

بدنبال سفرها منزلي هست

زراعت هاي ما را حاصلي هست

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟

و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

تو بيني رود را بر لب فغانهاست

نداني كاين فغان از هجر درياست .

چو بر دريا رسد آرام گيرد

چو عاشق كز نگارش كام گيرد

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم

دوباره سوي دريا ميشتابيم .


مهدی سهیلی
« آبان 1349 »
علیرضا پسر فوق العاده با اراده و محکمی است.وقتی مطلب جدیدش رومی خوندم مدام با خودم کلنجار می رفتم که چطور یه همچین آدمی با شناختی که من دارم می تونه به این زودی قافیه رو ببازه( البته که همین حالا هم باورم نمیشه!)به هر حال اتفاق هرچه بد هم باشد افتادنیست حالا زمین و زمان متهم شوند قطعا تاثیری بر نتیجه نخواهد داشت.
احساس می کنم یه جای کار می لنگه نتیجه کنکور کارشناسی ارشد مهم است اما مهم تر از اون اعتماد به نفس و در حقیقت ایمان به راه است راهی که 20 سال پیش شروع کردی.
یه استاد یه دوست یا نه یه آدم همیشه میگفت از:فقط ...قطعا...همین ..و...از این دست کلمه ها خوشم نمیاد می گفت: اینا یه جورایی آدم رو محدود می کنه.محدود به زمان.. مکان..و....
دوست نداشت از این کلمه ها استفاده کنه.اما در شرایط خاص کاربرد کلمات تغییر می کنند.وقتی شما قله رو نشان کردی فقط باید به قله فکر کنی قطعا به نتیجه می رسی و همین راه راه سعادت تو خواهد بود.
فردا در راه است پس تو باید مصلح باشی به ایمان انرژی و عشق.
پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

Posted by Ehsan at 02:27

01, 2006

اوتانازی برای خواهرم

خواهرم حجابت را
خواهرم راه رفتنت را
خواهرم آرایشت را
خواهرم چرا اینجوری هستی خواهرم چرا وقتی راه میری بدنت تکون می خوره.خواهرم وقتی صحبت می کنی سنگ ریزه های خیابون رو بشمر .خواهرم طوری لباس بپوش که حجم بدنت نمایان نشه.خواهرم می دونی باعث گناه برادرم می شوی.خواهرم تو با این کارها ارزشها رو زیر پا گذاشتی .خواهرم اصلا تو می دونی همه اینا از روی دلسوزی است.ای بابا خواهرم چرا گوش نمی کنی.

دو چشم مست ميگونت ببرد آرام هشياران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بيداران

نصيحتگوي را از من بگو اي خواجه دم دركش
چو سيل از سرگذشت آنرا چه مي‌ترساني از باران

گر آن ساقي كه مستان راست هشياران بديدندي
ز توبه توبه كردندي چو من بر دست خماران

گرم با صالحان بي دوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر كه در دوزخ كنندم با گنهكاران

چه بويست اين كه عقل ازمن ببرد و صبرو هشياري
ندانم باغ فردوسست يا بازار عطاران

تو با اين مردم كوته نظر در چاه كنعاني
به مصر آ تا پديد آيند يوسف را خريداران

الا اي باد شبگيري بگوي آن ماه مجلس را
تو آزادي و خلقي در غم رويت گرفتاران

گر آن عيار شهرآشوب روزي حال من پرسد
بگو خوابش نمي‌گيرد به شب از دست عياران

گرت باري گذر باشد نگه با جانب ما كن
نپندارم كه بد باشد جزاي خوب كرداران

كسان گويند چون سعدي جفا ديدي تحمل كن
رها كن تا بميرم بر سر كوي وفاداران

آزادی ورود بانوان به ورزشگاهها

یکی از کم سابقه ترین حرکات جمهوری اسلامی رو رئیس جمهوری چند روز گذشته به نمایش گذاشت و اون ورود بانوان به ورزشگاهها بود .این خبر شاید به ظاهر نمادی از یه روح جدید در حکومت اسلامی باشد اما در لایه زیرین آن نمی توان خوش بین بودچرا که برداشتهای متفاوتی از این ماجرا می شود در روز نهم اردیبهشت روزنامه شرق در صفحه اصلی خود با تیتر کوچکی صحبتهای رئیس جمهوری را در مورد عدم تفکیک زن و مرد چاپ کرده بود
احمدى نژاد گفته بود:هر نوع تفكيكى كه جدايى را برساند به بانوان آسيب خواهد رساند. در ادامه گفته :در محيط هايى كه زنان حضور دارند آن محيط سالم و عاطفى خواهد بود و انحراف اخلاقى مرد و زن ندارد.
خوب اینها همه نوید دمیده شدن روح تازه در ساختار حکومتی است اما در این مورد ما خوشبینی را پیشه کنیم؟آیا این حرفهای روحیه بخش بوی شعار می دهند یا نوید روزهای بهتر را؟
محمود احمدى نژاد به عنوان سخنگوی اون بخش از سنتی گرایان سخت است یا پسرک بازیگوشی که هر از گاهی شیطنت می کند برای جلب توجه آن دسته از کسانی که به معین و هاشمی رای دادند.و در حقیقت در حال مهرورزی است؟
اینکه احمدى نژاد یک ملی خیلی مذهبی است را می توان پذیرفت؟
همه این سوالهای بی جواب زمان حلشان می کند اما نکته مهمتر آرامش قبل طوفان است سردار طلایی مامور یت جدیدی به نیروهایش داده آنهم احیا حجاب در فصل گرماست.فصلی که ما مردان با تمام اتکا به سیبیلهای پرپشتمان زیرپوش رکابی وشلوارک نخی به تن می کنیم.
در تمامی محافل مذهبی سخن از حفظ حجاب است.تو خیابان مامورین البته در حال انجام وظیفه خواهران را به حفظ حجاب مجبور می کنند.
اینهمه صحبت و برنامه ریزی وشعار و حرف و حرف همه برای حفظ حرمت زنان است آیا زن به عنوان یک انسان که دارای عقل و شعور است نمی تواند از حریم شخصی اش دفاع کند.
مسعود ده نمکی را به عنوان یک مطبوعاتی آنهم از طیف سنت گرای نو قبول دارم و به شخصه از شخصیت ایشان خوشم می آید او تازگی وبلاگ نویس شده وقتی دیشب به وبلاگش سر زدم با این تیتر روبه رو شدم:
ورود زنان به استادیوم حرمت آنها را می شکند
مسعود ده نمکی درست همان تصوری را دارد که ما داریم یا نه من دارم.وشاید درست باشد استادیومها پر است از شعارهای غیر اخلاقی پراست از بدوبیراه فحش وناسزا !اما مسعود جان چه می شود کرد تمام این سالها برای حفظ حرمت زنان خیلی کارها شد برای حجاب خیلی برنامه ریزیها شد اما کدامش جواب داده مگر نه آن است که همین زنان در صبح و ظهرو نیمه شب تو کوچه و خیابان درحال رفت آمد هستند مگر آدمهایی که در استادیوم هستند غیر از آدمهای خیابانند؟به خدا همه شبیه همند حالا یکی رعایت می کند و دیگری نه!
زن ایرانی در زمان نشان داده پاک ترین و وفادارترین این جنسیت است.چرا برای ترسی که در وجود خودمان است اورا محروم کنیم.اتفاقا شروع این فرهنگ ابتدا با چنین میادینی باشد بهتر است.ما همیشه برای اینکه مبادا حرمت زنان شکسته شود یا نمی دانم حفظ شان آنها دلهره داشتیم و داریم اما از این غافل نباشیم که زن و مرد يك حقيقت و هر دو انسان هستند.چرا برای مبادا قربانی شوند.

Posted by Ehsan at 02:52