« 2006 | Main | 2006 »

27, 2006

گاوها یونجه می خواهند

وقتی قدم می زنم احساس می کنم آدمای دورو برم یه سری نمونه هستند یا نه بهتر بگم آدما... اصلا بگذریم هیچ حس خوبی ندارم.به قول محمدرضا فروتن:تولد بچه است بچه نداریم.یه دوست که خیلی دوستش دارم دیشب دلش از همه جا و همه کس گرفته بود تو خیابونی که تقریبا هر متر مربعش 3نفر در حال رفت و آمد هستند داد می زد اما کسی صداشو نمی شنید حتی من که بغل دستش بودم اون تقریبا موهاش سفید شده صورتش چروک داره صداش خش داره دلش درد داره خلاصه یه آدمه غراضه که اگه یه روز اتفاقی تو خیابون ببینیدش تنها چیزی که در مورد این ادم می تونید حدس بزنید اینه که شاید میوه فروش یا قصاب باشه!
اصلا نمی خوام در مورد این دوست پر حرفی کنم.دیشب وقتی چشمای نگرانش رو می دیدم از ترس به خودم لرزیدم .حرف ما یه قرار داد بود یه قرار داد بین یه آدم ویه بانک اگه همین رو شهاب رضویان می شنید چند ماه دیگه فیلم کوتاهش تو جشنواره هامبورگ بود یااگه سر کارگاه فیلمنامه بودم با بچه ها همین رو می کردیم موضوع کلاس اونم کلاسی که استاد نداره تازه در هم نداره هروقت هم کسی بخواد می تونه بیاد توش و سیگار بکشه!
هر موقع خسته شدید پنجره وبلاگ رو ببندید حتی می تونید یه فحش تقریبا مودبانه هم بدید که چرا شرو ور می نویسی!

نمی دونم خبر ساعت چند بود تو تاکسی شنیدم اخبار گو با افتخار اعلام کرد:به کشاورزان وامهایی با بهره 3.5درصد پرداخت می شود.راننده تاکسی که یه دستش روی ولوم رادیو بود و یه دست دیگش به فرمون با انگشت کوچیکه دست چپش کاست رو فشار داد:دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نه می تونه بیاره....و....
نا خداگاه یاد همون روز صبح افتادم که دوستم (همونی که دلش گرفته بود) برای وام به ارشاد رفته بود وامی که 5درصد اون رو ارشاد متقبل میشه و 21 درصد رو متقاضی.ناخودآگاه سرم درد گرفت چطور میشه کار فرهنگی تویه مملکت که افتخارش فرهنگ کهن و دیرینه است بی ارزش باشه!ایا کار ما که در حقیقت فرهنگ سازی یا نه نگهبانی از فرهنگ است نیاز به کمک ندارد یا کمکهای 70 میلیون دلاری امریکا کفاف کار مارا می دهد!
آیا بیمه جزحقوق حقه افراد نیست؟آیا بیمه هنرمندان حق مسلم ما نیست؟
من معنی خیلی چیزا رو نمی فهمم یکیش همین حق مسلمه ... ایا تامین اجتماعی یک فرد برای زندگی حق مسلم است یا خیر؟
در دیگر کشورها هر فردی که بیش از 3 کتاب تالیف کرده باشد مواجیب گیر دولت می شود.آیا در کشور ما قبر رایگان به نویسنده می دهند که بعد از خودکشی نعشش کف خیابون نمونه؟
آیا یونجه برای گاو اهمیتش بیشتر از فرهنگ یه آدمه؟
دزدی بهتر است یا خودکشی؟
به خدا ما خیلی انسانهای قانعی هستیم حتی بیشتر از آنچه فکر می کنید.وقتی حرفاش تمام شد بغض گلوشو گرفته بود آرام دستش رو بلند کرد.دستای سردش رو فشردم و خداحافظ.

Posted by Ehsan at 10:14 | Comments (8)

25, 2006

زمانی برای مستی قبادی در نیمه ماه

بهمن قبادی پشت صحنه فیلم کوتاه هدف یا ...
این عکس رو خود قبادی هم نداره !
هميشه سعی كرده‌ام رنج‌ها و دردهای افرادی را كه در مناطق كرد‌نشين زندگی می‌كنند، منعكس كنم....
رنج و درد و جنگ جزئی از زندگی كردها شده است. وقتی به گذشته برمی‌گردم احساس می‌كنم در يك دالان تنگ و تاريك كه حاصل از جنگ است بزرگ شدم و فكر می‌كنم تا ابد در اين سرزمين جنگ باشد و هيچ‌كس نمی‌تواند آن را نجات دهد.
اینها جملاتی بود که بهمن قبادی بعد از اکران فیلم لاک پشتها در جشنواره بیست ویکم فیلم کوتاه تهران وهمزمان با بزرگداشت بایرام فضلی عنوان کرد.
اصلا دوست ندارم کسی رو بت نشون بدم یا اصرار بر این آدم فلان است و فلان است کنم.ولی به یه چیز خیلی اعتقاد دارم اونم احترام به پیشکسوته اصلا دلیل نوشتن این مطلب جوی است که جدیدا علیه قبادی به راه افتاده...
بهمن قبادي سال 1348 در بانه كردستان به دنيا آمده او چهارمين فرزند یه خانواده شلوغ هفت نفري است و در عین حال اولين پسر خانواده . تا 12 سالگي در بانه زندگي می کرده با شروع جنگ در منطقه او و خانواده اش را راهي سنندج می شوند.
خانواده قبادی

او بعدها در دانشگاه صدا و سيما مشغول به تحصيل شد اما به خاطر مشکلات مالی دانشگاه را نیمه کاره رها كرد.
قبادي در سال هاي پاياني دهه 60 به عكاسي هنري و صنعتي روي آورد.او در اون سالها در همدان زندگی می کرد و همزمان در دوران خدمت وظیفه بود با علاقه شدیدی که او به فیلم کوتاه داشت و با حمایتهای مسئول انجمن سینمای جوان او در همون شهر به کار فیلمسازیش ادامه داد و با ساخت فيلم هاي هشت ميلي متري فيلم سازي را تجربه می کرد. حاصل آن دوران , تعدادي فيلم داستاني و مستند 8 ميل متري است فيلم هاي كوتاه قبادي از همان سالها مرد توجه قرار گرفتند و سر انجام با ساخت باز باران باترانه موفق به کسب جایزه از جشنواره سینمای جوان شد و در حقیقت با ساخت فیلم کوتاه زندگی در مه قبادی به عنوان یک فیلم کوتاه ساز به سینمای کشور معرفی شد.
بعد از ان قبادی با سرمایه ای که از جوایز این فیلم در جشنواره های مختلف و با مشارکت بنیاد فارابی توانست اولین فیلم بلند خود را با نام زمانی برای مستی اسبها کلید بزند.
داستان فیلم زمانی برای مستی اسبها دقیقا همان داستان زندگی در مه است که این بارکاملا حرفه ای و با اتکا به تجربیاتش که همزمان در همون سالها به واسطه دستیاری در فیلمهای بلند سینمایی کرده بود او را به دوربین طلایی جشنواره کن رساند.
عباس کیارستمی وبهمن قبادی

قبادی پیش از ان دستیاری استاد مسلم سینمای ایران عباس کیارستمی را کرده بود.اتفاقا در همان موقع خانواده مخملباف با تیزهوشی تمام از اطلاعات و ایده های او برای خود سو استفاده کردند و خانم سمیرا مخملباف موفق شد با کمک بهمن قبادی اولین فیلم کردی ایران را بسازد.که مسلما این کارمیسر نبوده مگر به کمک قبادی چون مخملبافها تمام انرزیشان را در افغانستان تخلیه می کردند.یادمه اون زمان افغانستان و فیلمهای افغانی به شدت روبه فزونی گذاشته بود تا جایی که مجیدی تو قلب تهران داستان عشق دو نوجوان افغانی را به تصویر می کشد.البته (باران)فیلمیست که فکر می کنم دیگر مجیدی توان تکرارش را ندارد.بگذریم
قبادی در سال 2000 توانست دوربین طلایی کن را تصاحب کند.افتخاری که ایده ال هر فیلمسازی می تواند باشد.
قبادی با تجربه ای دیگر خودش را به عنوان یک فیلمساز قبیله ای معرفی کرد و اون فیلم آوازهای سرزمین مادریم بود.فیلمی کاملا شاعرانه که پر است پلانهای زیبا.یک فیلم در باره روابط انسانها.
فیلم بعدی قبادی که تحسین همگان را برانگیخت فیلمی بود با نام لاك‌پشت‌ها هم پرواز می‌كنند که این فیلم تا چند قدمی اسکار نیز پیش رفت.
و حالا او فیلمبرداری چهارمین فیلم خود به نام نیمه ماه را به پایان رسانده این فیلم از بازی خانم هدیه تهرانی و گلشیفته فرهانی بهره میگیرد.
بهمن قبادی متاسفانه دیگر قرار نیست در ایران فیلم بسازد.او بعد از متوقف شدن ناگهانی اکران لاك‌پشت‌ها هم پرواز می‌كنند بعد از کلی درگیری با مسئولین اعلام کرد که دیگر در ایران فیلم کار نمی کند.
هر چند ما قبادیها را در کنار خودمان داریم اما وجود همچین سرمایه هایی برای سینمای کشور ما نیاز است سینمایی که با گذشت چندین دهه از سینمای فارسی هنوز قیصر محبوبش است.در چنین شرایطی که امکانات ما اجازه جسارت را از فیلمساز گرفته وجود قبادی و سینمای او ارزش دارد.سینمای ما هیچ فرقی با سینمای فارسی دوزاری نکرده کیمیایی همچنان چاقو می کشد و مردم سوت می زنند.

Posted by Ehsan at 12:35 | Comments (4)

21, 2006

حرف زدن در چهار دیواری حق مسلم ماست

گفتم شاید به کار آید
دیروز که تو خیابون راه میرفتم حس عجیبی داشتم یادمه کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی وقتی سر کلاس تاریخ می خوندم که فلان جا قبلا برا ایران بوده و در فلان جنگ از ایران جدا شده... یا وقتی می گفتن فلان پادشاه براحفظ حکومت چندتا از استانها رو به واسطه عهد نامه های مختلف واگذار می کرده به قدرتهای منطقه نا خود آگاه بغض گلوم رو فشار می داد
چند وقت پیش که رئیس جمهور می خواست خبر خوش رو اعلام کنه با اینکه آنقدر این دیالوگ احمقانه انتخاب شده بود و کاملا مشخص بود که چه فرمایشی می خواد بکنه باز تو تعلیق بودم که احتمالا اسناد مربوط به مالکیت هزارساله ایران بر دبی پیدا شده!... آخ که چقدر خوب میشد.اونوقت مجبور نبودیم ماه عسل بریم یالقوز آباد به خاطر هوای خوبش می رفتیم دبی برا منظره های خوبش.البته عواقب بدی برا آدمای متاهل داره
خلاصه هزاران فکروخیال که چنین می شود و یا چنان می شود اما روز واقعه پایانی داشت از نوع پایان بندیهای ایرج قادری و فیلمفارسیهای { }وبا یه افه مردانه که نشان از باحالی یه نفر می داد این افتخار اعلام شد
اولین بازخورد خبر تو صورت آبدارچی دفتر لبخندی بود که نمونه اون روتابه حال ندیده بودم لبخندی که نشان از تجربه چنیدین ساله یک پیرمرد داشت وهیچ ربطی نمی توانست به سواد و معلومات عمومی داشته باشد.ایران که در کتابچه سنبلها سنبلش گل سرخ است تبدیل شده به ایران هسته ای ایرانی که دیگر هیچ نشانی از سعدی و حافظ و بهار نارنج ندارد ایرانی خشک و خشن البته بر هیچکس پوشیده نیست که داشتن همچین سوادی توانایی بالایی می خواهد واقعیت داشتن مسئله از همه مهمتر است!اما چندین سوال ذهن منو مشغول کرده که آیا ایران توانایی این کار را دارد؟آیا با 3.5 درصد غنی سازی اورانیوم ما حرفی برا گفتن داریم آن هم به این شکل؟جناب رئیس جمهور آیا شما احساس نمی کنید با این فرمایشات شاشیدی به چهره ای که خاتمی تو 8 سال از ایران ساخته بود!نکنه فکر کردی اینجا هم باشگاه پرسپولیسه که هرچی داد بزنی ملت برات سوت بزنند! این مردم با مردم سال 57 خیلی فرق می کنند چرا که راننده تاکسی لیسانس داره میوه فروش فوق لیسانس داره حتی یه قصاب می شناسم که داره دکترا می خونه
کارت خیلی سخته سخت تر از آنچه فکرش رو می کنی .خلاصه داشتم دیروز رو میگفتم که تو خیابون قدم می زدم ولی یادم نیست دیروز به چی فکر می کردم

Posted by Ehsan at 12:27

18, 2006

از پنجره

از پنجره ی اتاق تاریکم به بیرون خیره شده ام
ستاره ای انگار از پشت ابرها بیرون می آید و به من چشمک می زند
پلک که می زنم گمش می کنم
من در اتاق، تنهایی را احساس می کنم


کلبه ی کوچک من، تنگستن را ندیده است
دلهره وجودم را فرا می گیرد
بنویس: سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد


جیرجیرک دارد جیرجیر می کند
به ال اس دی فکر می کنم و جاذبه ی عشق
سکوت باید صدمه ببیند

زنگ به صدا در می آید
آیا این آغاز یک جنگ است؟
گوش می کنم

دوست دارم فریاد بزنم
کودکان آواز دسته جمعی می خوانند
این یک تناقض پهلو به پهلوست

بهار است
بگذار زنبورک زن، زنبورکش را بنوازد و چوپان نی اش را
گوزن، آلاله، برف، غم
لالایی، لالایی،لالایی

آن دورتر ها انگار دخترکی دارد می نالد
نفس نفس می زند
آه، آه، آه

جعبه کبریت را بردار
چشمانت را ببند
کبریتی روشن کن
و
در دستت نگه دار
بوم، بـوبـــوم، بوبوم، بوم


باران طراوت است
به اطرافت نگاه کن؛ خوب نگاه کن
این آغاز یک پایان است؛ بازگشت به بی گناهی


قطره های باران از گوشه ی شیروانی به روی سطل پر از آب می چکند
و
من در اتاق تاریکم، تنهایی را می بینم

موستیو

Posted by Ehsan at 12:41

15, 2006

شکایتی ندارم

از درد گفتن و نوشتن زباد هم سخت نیست.یه موقع فکر می کردم اونایی که درد می کشند آدمهای بسیار ضعیفی هستند..شنیدن درد منو یاد ضعف و ناتوانی و کوفتگی می اندازه.درد انواع مختلف داره بعضی تا سالها از جان بیرون نمی روندوجزئ از زندگی می شوند وبراحتی می توان با آنها کنار آمد هر چند که درد درد باشد.اما بعضی به ظاهر ساعتی روزی یا ماهی می آیندو می روند ولی فیدبک آنها تا سالها سختی است سالهایی که با آمدن یه درد چندساعته از تب وتاب افتاده اند.
درد می آید به جان می نشیندوگاه سراسر جان را فرامی گیردوبدون آنکه بدانی یا بخواهی تسلیم او میشوی.در مقابل دردهایی هستند که از آمدنشان با خبری مقابله میکنی ...می جنگی اما آنها می آیندو تو نمی خواهی اما بدون آنکه بدانی تمام جانت را می گیرند.
از درد گفتن و نوشتن زیاد هم سخت نیست.اما همه دردا که آخه گفتنی نیست.

Posted by Ehsan at 12:31 | Comments (7)

06, 2006

اين روزها كه مي گذرد

شکوفه

اين روزها كه مي گذرد ، هر روز احساس مي كنم
كه كسي در باد

فريـــــــــــــــاد
مي زند
احساس مي كنم

كه مرا
از عمــــــق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور
صدا مي زند
اين روزها كه مي گذرد ؛هر روز

درانتظارآمدنت هستم

اما
به من بگو آيا؟
من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟

ای منجی درود بر تو و خاندانت

بهار به خاطر همین شکوفه ها وسرسبزیهاش زیبا نیست بلکه برای شروع برای آغاز از صفر برای همه آن پتانسیلهایی که باخود به ارمغان می آورد زیباست اینکه چقدر می توان از طبیعت درس گرفت.درختها با ایمان ترین موجودات خداوند هستند که هیچوقت از قانون طبیعت سرپیچی نمی کنند وبا وجود اینکه معلوم نیست تا بهار سال بعد چه بلایی ممکنه سرشون بیاد... پاییز شان که میرسد آرام و بی صدا تمام آنچه زیباییشان است را به تقدیر می سپارند به امید بهار.بهار مقدس ترین فصل سال برای عبرت من و تو از راه می رسد تا نوید آزادی را بدهد.
عباس کیارستمی
راستی خانوم بینوش به ایران آمدند برای بازی در فیلم عباس کیارستمی فیلمساز به تمام معنای سینمای ایران و جهان اینجا بیشتر در موردش نوشته/

یه داستان کوتاه
عين همون وقتها

از توی تخت فقط نگاهش می کردم .
گفت : « عين همون وقتها »
گفت : « تازه بهترم شدی »
گفت : « اصلا حال اومدی »
منظوری نداشت بدبخت فقط مثل سگ داشت دروغ می گفت .
گفتم : « بی شرف دروغگو »
آرام گفتم ، نفهميد . بعد بلند گفتم : « بهت گفتم بی شرف دروغگو »
بعد بلندتر گفتم : « بی شرف دروغگو »
و بعد هی داد زدم : « بی شرف دروغگو »

Posted by Ehsan at 11:42 | Comments (4)