30, 2005
مردی که همیشه لبخند به لب دارد

نمی دونم ولی یه حس غریبی میگه این مرد با تمام اخلاص داره برا آینده من و تو قدم برمی داره کسی که روز و شبش رو در گیر ایران کرده قبلا اسم ایران رو از دهان خیلیها شنیدم ..یکی می گفت: تلاش کنیم برای اقتدار ایران یکی دیگه از فردای بهتر حرف می زد یکی دیگه عکس مصدق رو گرفته بود رو سینه اش و می گفت:ایران برای همه ایرانیان
ولی هیچ کدوم از اینا حداقل تو هشت سال گذشته به ایران فکر نکردند حتی فکر نکردند که چه خیانتهایی به ایران می کنند.همه و همه به جیب نگاه می کردند !یه روز که افتتاحیه نمایشگاه کتاب تهران بود داشتم صحبتهای مهاجرانی وزیر سابق ارشاد رو گوش می کردم و با تمام وجود لذت می بردم با خودم فکر می کردم که دیگه از این آدم بهتر مگه می شه پیدا کرد؟یا 16 آذر که خاتمی سخنرانی می کرد در دانشگاه تهران تصور اینکه از این رئیس جمهور جذاب تر و با شعور تر هم هست!و ترس اینکه 4سال تموم بشه چی میشه? و....هزاران فکر و خیال دیگه!اما مسئله اینه که تو این 8 سال چه بر ما گذشت!وقتی دوره خاتمی تموم شد ما چی رو از دست دادیم ؟یا با رئیس جمهور شدن احمدی نژاد چه چیزیهایی رو نتونستیم به دست بیاوریم اگه هاشمی رئیس جمهور می شد چه فرقی می کرد؟مگه نه اینکه همه ما همون ادمای قبلیم نکنه اتفاقهای خاصی افتاده که من نفهمیدم؟

وقتی به چهره خسته احمدی نژاد نگاه می کنم (حس دلسوزی نیست چون او اگه خسته هم باشه به وظیفه اش عمل می کنه.) یه حس عجیبی میگه این ادم به حرفهایی که میزنه ایمان داره و این خیلی مهمه حداقل می دونم حرفهایی که می شنوم تخیلات یه سری مشاور نیست.بلکه اعتقادات یه آدمه که به زبان بسیار عامیانه مطرح میشه. دوست دارم برم یه جایی که صدام.. به گوشش برسه بعد بلند دادبزنم رئیس جمهور خدا قوت/ خسته نباشی/ بدون من وامسال من کم نیستیم و اگه برای رسیدن به هدفهات نیاز به جونمون باشه صادقانه نثارت می کنیم.
حالا بگذار به طعنه هر چه می خواهند بگویند اصلا مهم نیست.مهم این است که احمدی نژاد رئیس جمهور ایران است.
Posted by Ehsan at 04:16 | Comments (7)
29, 2005
پابلو نرودا

بر خيز با من
هيچ كس بيش از من
نمي خواهد سر به بالشي بگذارد
كه پلكهاي تو در آن
در هاي دنيا را به روي من مي بندند
آنجا من نيز مي خواهم
خونم را در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم
اما بر خيز!
بر خيز با من
و بگذاربا هم برويم
براي پيكار روياروي
از تارهاي عنكبوتي دشمن ،
بر ضد نظامي كه گرسنگي را تقسيم مي كند ،
بر ضد نگون بختي سازمان يافته
برويم
و تو ، ستاره ي من ، در كنار من ،
سر بر آورده از گل و خاك من ،
تو بهار پنهان را خواهي يافت
و در ميان آتش
در كنار من ،
با چشمهاي وحشي خود ،
پرچم من را بر خواهي افروخت .
Posted by Ehsan at 12:57
24, 2005
مرد20 میلیونی با عبای شکلاتی می خواهد حرف بزند!

سال 76 بود همه بچه های کلاس در گیر کنکور بودن البته همه که نه اونایی که
قوه تخیل بالا تری داشتن درگیر کنکور بودن یعنی تو رویا هاشون روزی رو میدیدند که...(بماند هر کس یه آرزویی داره)منم یکی از اونا بودم یه چند ماهی از ریاست جمهوری خاتمی گذشت تو این مدت تمام زندگی من که خلاصه شده بود به یه اتاق 3به4 و یه تخت که از بچگی داشتم و چند تا پوستر. یکیش اون پوستری بود که خاتمی با انگشتری طلا انداخته بود و یکی مربوط می شد به دکتر شریعتی و اونای دیگه نیکل کیدمن بود و اون یکی هم عکسی بود از مدنا یه عکس کوچیکم از نیکی کریمی داشتم.خلاصه سرتون رو درد نیارم این عکسها نشان دهنده چهره هایی بود که به اونا علاقه داشتم و این آقای عبا شکلاتی هم یکی از اون چهره هایی بود که با تمام وجود احساس مالکیت میکردم و نسبت به او یه حس غریبی داشتم که الان ازوصفش ناتوانم زدگی یه رنگ دیگه داشت همش در انتظار یه اتفاق خارق العاده بودیم عصرهای پنج شنبه ساعت 4 تو یکی از دفاتر جبهه مشارکت جلسه بحث و تبادل نظر در مورد مسائل روز داشتیم این چند ساعت برای ما دنیایی بود که ما رو از محیط اطراف کاملا دور می کرد...
تمام حرف ما خاتمی بود یکی یکی روزنامه های جنجالی سر در آوردن سلام بسته شدخاتمی حرف نزد! جامعه تعطیل شد عصر آزادگان تعطیل شددانشجوهاکتک می خوردند دانشجو ها دانشگاهها آدما و..همه چی بهم میریخت نبوی چرندیات می نوشت هر روز یه چهره در ست می شد هر روز روی یه نفر اسم میگذاشتندخاتمی حرف نزد! اون یکی شده بود چماق بدست یکی دیگه روشنفکر یه دسته راستی بودن اون یکیها چپی یه سری کار گزار بعضیا ملی گرا بعضیا سنت گرا بعضیا آزادی خواه ونقل همه مجالس هم شده بود جامعه مدنی و تمام حرف ما خاتمی بود.بازم خاتمی حرف نزد!
بعضیا می گفتن:نمی گذارند کار کنه بعضیا دیگه هم می گفتن: نمی خواد کار کنه یه سری هم می گفتن: داره یواشکی کار می کنه یه سری هم تو فکر نون شب بودن و می گفتن: خدا کنه بنزین گرون نشه! منو رفقا هم فکر می کردیم همه چی رو به راهه .خاتمی خوب بود ولی حرف نمی زد بعضیها کشته شدن بعضیها شکنجه شدن خاتمی می گفت:زنده باد مخالف من!
همینطور 8سال گذشت خاتمی حرف نزد انتخابات شد و حالا خاتمی وبلاگ نویس شده به نظر شما حرفی برا گفتن هست؟نکنه اونم شکست عشقی داشته و می خواد خاطره نویسی کنه البته اونم مثل منو تو حق داره آزاد باشه درست مثل منو تو من توی زندگیم مشکلات زیادی دارم هر کسی مشکلات داره ولی من نگاهم به دنبال اون موقعیتهایست که می توانستی برای من وامثال من بسازی ونساختی من همیشه به یادت هستم آقای رئیس جمهور20میلیونی و همیشه دوستت دارم. عبا شکلاتی!
Posted by Ehsan at 12:45 | Comments (6)
15, 2005
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

چقدر دلم گرفته خیلی وقتا اینجوری میشم ولی نمی دونم امروز تو دفتر داشتم یه
جورایی سرمو گرم میکردم اصلا از صبح که بیدار شدم دلم گرفته بود دوست نداشتم با کسی صحبت کنم یا به کسی نگاه کنم بر خلاف هر روزدوست داشتم یه خیابون خلوت پیدا کنم تا هرجا که میتونم قدم زنان برم امروزم رو اینجوری سر کنم.
وقتی رسیدم دفتر کسی نبود خودم بودم و خودم البته بیشتر روزا همینطوری هست ولی نه انقدر تنها یه دوست قدیمی که هنوز منو یادش مونده بهم سر می زنه و یه خانمی که خیلی خوب مونده کارای دفترو انجام میده یه سوپری کوچولو درست روبرو دفتر ماست که هر روزازش شیر میخرم نه ازین شیرای پاکتی و سوسولی که نمی دونم با طعم توت فرنگی و نارگیل.. وانیله ...ازاون شیرای محلی پر چرب که بوی گوسفند میده خلاصه شیرو گرم کردم کنار پنچره نشستم از بالا آدمایی رو که با حالتای مختلف راه میرفتن رو تماشا می کردم تو عالم خودم بودم اصلا نمی دونستم که به چی فکر می کنم یهو یاد سر رسیدم افتادم سر رسیدی که برا سال 80 بوده و کل خاطراتمو توش نوشتم گه گاه وقتی دلم میگیره می خونمش حوصلتون که سر نرفته؟)عجیب بود همینطوری باز کردم اومد 20 آذر 80 یعنی 4سال و سه روز پیش براتون می خونم:
امروز خیلی خوبم البته الان شبه ولی روزش خیلی خوب بود هم به خاطر اینکه از صبح با ف بودم وهم برا اینکه فرداهم با ف خواهم بود میدونی از صبح خوب شروع شد ساعت 7.30ف زنگ زد که منو از خواب بیدار کنه اخه 8 استاتیک داشتم و اگه امروزم نمی رفتم حذف بودم ...رفتم دانشگاه از شانس من استاد نیو مده بود آخه دکتر ... پروازی بود و احتمالا پرواز کنسل شده بود ف کلاس 408 بود رفتم سر کلاس انقدر چرت و پرت گفتم که خودم از کلاس اومدم بیرون 5 دقیقه نشد که ف هم اومد بیرون گفتم:چرا اومدی بیرون
گفت:دلم برات تنگ شده بود
گفتم:من میرم خونه
گفت:منم میام
تو راه قلبم تند میزد یاد روز اولی افتادم که با ف داشتم میرفتم بیرون خواستم بهش بگم که یاد اونروز افتادم که گفت:احسان این هوا تو رو یاد چی میاندازه ....
دیگه نه من حرف زدم نه اون الان تلفن داره زنگ میزنه بعدا میام مینویسم....
آروم سرمو بالا آوردم هنوز آدما جورو با جور از تو خیابون رد میشدند دوست داشتم داد بزنم بگم چرا بقیه اش رو ننوشتم
Posted by Ehsan at 08:42 | Comments (8)
13, 2005
یه شب مهتاب... ماه میاد
تو فکر بودم و به ماه نگاه می کردم یه تیکه ابر هم تو اسمون نبود یه دست
سیاه تالاق تالاق صدای لاستیک پنچر ماشین منوچهر اعصابمو به هم نریخته بود اتفاقا داشتم فکر می کردم که چطور میشه باهاش اهنگ بسازی خیلی حال میداد اهنگ رو نمی گم اون حالتی رو که خوابیده بودم یا نه لم داده بودم رو میگم تا به حال اینجوری لم نداده بودم یا نه اینجوری حال نکرده بودم یه لحظه به خودم اومدم تو بیابون بودیم جاده خلوت بود یه شیرینی خاصی رو زیر زبونم حس میکردم
انگار یه خواب خوب دیده بودم ...اره فکرکنم خواب بود ولی چه خوابی هرچی فکرمیکنم چیزی یادم نمیاد داشتم خواب میدیدم که تو ماشین منوچهرم دارم به ماه نگاه میکنم یه تیکه ابر سیاه هم تو اسمون نیست تالاپ تالاپ صدای ...ولی الانم داره میاد گفتم:منوچهر کجا داریم میریم
گفت:میریم دیگه هرجا شد
گفتم:لاستیک رو عوض نمیکنی
گفت:چرا یه نیم ساعتی دیگه الان حالشو ندارم
گفتم:منوچ تا تهران زیاد مونده
گفت:توکه می گفتی زیاد اهل حرف زدن نیستی چی شده زبون وا کردی
گفتم:اره نمی خوام زیاد حرف بزنم دوست ندارم ....
دیگه هیچی نگفتم نه با منوچ حرف زدم نه با خودم فقط به ماه نگاه می کردم تالاپ تالاپ چرخ پنچر ماشین منوچ منو یاد چاپ خونه انداخته بود اون رو.زی که با ف رفتیم تا دفتر شعرشو که چند وقت پیشش داده بود چاپ کنن بگیریم تو راه همش قربون صدقش میرفتم ولی اون نمی دونست می گفت چراباهام حرف نمی زنی ولی من فقط با اون حرف می زدم فقط با اون نه با کس دیگه ای یه لحظه دستمو گذاشتم رو دستش دستاش کوچیک بود کوچیک و سرد ولی می دونستم که پناه من اون دستای کوچیکو سرد اونم می دونست برا همین زود دستشو کشید نمی دونم چه حالی بودم فقط احساس می کردم یه خواب خوب دیدم خواب یه شب پاییزی رو میدیدم که با ف تو یه بیابون داریم به ماه نگاه میکنیم یه تکه ابر هم تو آسمون نیست ف میگه وقتی بارون میاد یاد تو می افتم من تو دلم میگم وقتی چشامو باز میکنم یاد تو میافتم.
دیشب تا ساعتای 4 اینا تو راه بودم خیلی طول کشید تا رسیدم آخه میدونی تو راه ماشین منوچ پنچر شد مجبور شدم با قی راهو با اتوبوس بیام تو اتو بوس کنار یه خانومه جوان نشستم زیر چشمی نگام می کرد البته بعدا می گفت:تو تگاه می کردی
منم می گفتم:ا من نگاه می کردم من که خواب بودم تو منو بیدار کردی گفتی:ببین ماه چقدر زیباست
من که نمی دونستم ماه تو اسمونه تو به من نشون دادی اصلا اینجور چیزارو تو بهتر لمس می کنی
گفت:نه می دونی چند روز پیش داشتم تو خیابون قدم میزدم دیدم کتاب شعرم پشت ویترینه ایران زمینه
گفتم:ا چه خوب
گفت:آره فکرشو بکن
ولی من یادم نیست دیگه چی گفت نمی دونم چی شد که دیگه صداشو میشنیدما ولی نمی فهمیدم چی میگه ولی آخراشو یادمه که داشت یه شعر می خوند
یه شب مهتاب ماه میاد...بقیه اش رو نشنیدم.
Posted by Ehsan at 08:59 | Comments (3)
07, 2005
به عمراني كربلايي كاظمنژاد و همه آنانی که مظلومانه جان باختند

بیداد رفت لالهی بر باد رفته را یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینهی این خاکدان در است کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک در افشان شهریار در رشته چون کشم در و لعل نسفته را
آلبوم عکس
Posted by Ehsan at 11:19