یه روز عصر که دکتر ساروی مثه هر روز سیرابیشو سر کشیده بود و جیگرشو سق زده بود و سیگارشو کشیده بود و سه قاپشو ریخته بود و اصغر تازه داشت سورو سات عرق سگی و ماست و خیارو و اشس بساط می کرد .البته اینا همه رو بابای حسن سیاه که جدیدا جی افش اسمشو گذاشته حسن بلک داره می گه با هر دو خط تعریف مارو تو کف می زاره و یه پک مشتی به سیگارش می زنه..... خلاصه همون روز عصر یه سوسول سنده سوزنی سینه مرمر سفید مفید که سرشو سشوار کشیده بود و ریشو سیبیلشو صاف و صوف کرده بود و ای ی ی ی ی سرخ آب سفید آبی هم تو صورتش بود سر و کله ش تو قهوه خونه اصغر پیدا شد و.... یه هفت هشت روز بعدش گفتن آره بچه سوسوله برادر زاده دکتره و فرنگ درس می خونه دکتر ساروی به اصغر گفته که شب تولد دخترش برادرش یه حلقه هدیه میده به بچه هاش که نشونی باشه به اون نشون که عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا بستن و حالام اینا اسمشو ن روهمه....بابای حسن بلک فقط خاکستر سیگارش لای انگشتاش بود پاشد بره حسن سیاه و ممد سوسمارو بچه های اصغر خدابیامرز که تا حالا ساکت بودن همه گفتن ای ولا دست مریزاد آس محل و بر زدو رفت.
صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر
تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!
نادیا 1381
اگه اسم این شاعره جوان افغان رو نشنیدید اینجا رو کلیک کنید تا سرنوشتش رو بخونید. یه دوستی یا نه استادی می گفت:در جامعه ما ایران آنقدر موضوع ناراحت کننده هست که اگر بخواهی از این سوی خیابان به آن سو بروی تا مچ پا در موضوعات فرو میری و خدا نکند آدم احساساتی باشی که در این صورت هیچگاه سالم قدم در پیاده رو نخواهی گذاشت.

نظرات (۶)
خوندم. چی بگم؟
ارسال توسط Parastoo | ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۲:۱۷ قֽظֽ
Posted on ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۰۲:۱۷
مي بيني؟
مي شنوي؟
صداي باران را مي گويم
اين بغض بي امان ....
مدتها پيش به تو مژده باران داده بودم ...يادت هست؟!
حالا من و آسمان هر دو باهم مي باريم...
كنار پنجره.....
ارسال توسط صبا | ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۱:۱۱ بֽظֽ
Posted on ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۱۳:۱۱
براي شنيدن باران تعجيل كن
مي ترسم دير كني و رفته باشند...!
ارسال توسط صبا | ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۱:۱۲ بֽظֽ
Posted on ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۱۳:۱۲
همه حيران ماندند كه از سر چه اينگونه مي بارد...
اصلا كسي بود بپرسد چرا؟!؟!؟!
ممنونم از مهربانيت.
منم شما رو لينك كردم...
ارسال توسط صبا | ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۱۰:۴۱ بֽظֽ
Posted on ۲۰ آبان ۱۳۸۴ ۲۲:۴۱
بعد از اون رنگ بنفش نوبت مشکی بود و حالا خاکستری.خب چی بگم. نوشته هات خوبه.این خوب رو از سر بی تکلفی حساب نکن.این شعره مال نادیا انجمن بود؟
ارسال توسط لاله | ۲۱ آبان ۱۳۸۴ ۰:۴۹ قֽظֽ
Posted on ۲۱ آبان ۱۳۸۴ ۰۰:۴۹
سلام عزیز خوبی؟
نوشته قشنگی بود ولی باید باز بخونمش
....
فعلا ...
ارسال توسط samanta | ۲۳ آبان ۱۳۸۴ ۶:۵۴ بֽظֽ
Posted on ۲۳ آبان ۱۳۸۴ ۱۸:۵۴