« از نفس افتاده | صفحه اصلی | کار برد افعال معکوس »

سوم

یه روز عصر که دکتر ساروی مثه هر روز سیرابیشو سر کشیده بود و جیگرشو سق زده بود و سیگارشو کشیده بود و سه قاپشو ریخته بود و اصغر تازه داشت سورو سات عرق سگی و ماست و خیارو و اشس بساط می کرد .البته اینا همه رو بابای حسن سیاه که جدیدا جی افش اسمشو گذاشته حسن بلک داره می گه با هر دو خط تعریف مارو تو کف می زاره و یه پک مشتی به سیگارش می زنه..... خلاصه همون روز عصر یه سوسول سنده سوزنی سینه مرمر سفید مفید که سرشو سشوار کشیده بود و ریشو سیبیلشو صاف و صوف کرده بود و ای ی ی ی ی سرخ آب سفید آبی هم تو صورتش بود سر و کله ش تو قهوه خونه اصغر پیدا شد و.... یه هفت هشت روز بعدش گفتن آره بچه سوسوله برادر زاده دکتره و فرنگ درس می خونه دکتر ساروی به اصغر گفته که شب تولد دخترش برادرش یه حلقه هدیه میده به بچه هاش که نشونی باشه به اون نشون که عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا بستن و حالام اینا اسمشو ن روهمه....بابای حسن بلک فقط خاکستر سیگارش لای انگشتاش بود پاشد بره حسن سیاه و ممد سوسمارو بچه های اصغر خدابیامرز که تا حالا ساکت بودن همه گفتن ای ولا دست مریزاد آس محل و بر زدو رفت.

صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر

تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!
نادیا 1381

اگه اسم این شاعره جوان افغان رو نشنیدید اینجا رو کلیک کنید تا سرنوشتش رو بخونید. یه دوستی یا نه استادی می گفت:در جامعه ما ایران آنقدر موضوع ناراحت کننده هست که اگر بخواهی از این سوی خیابان به آن سو بروی تا مچ پا در موضوعات فرو میری و خدا نکند آدم احساساتی باشی که در این صورت هیچگاه سالم قدم در پیاده رو نخواهی گذاشت.

نظرات (۶)

خوندم. چی بگم؟

مي بيني؟
مي شنوي؟
صداي باران را مي گويم
اين بغض بي امان ....

مدتها پيش به تو مژده باران داده بودم ...يادت هست؟!
حالا من و آسمان هر دو باهم مي باريم...
كنار پنجره.....

براي شنيدن باران تعجيل كن
مي ترسم دير كني و رفته باشند...!

همه حيران ماندند كه از سر چه اينگونه مي بارد...
اصلا كسي بود بپرسد چرا؟!؟!؟!

ممنونم از مهربانيت.
منم شما رو لينك كردم...

بعد از اون رنگ بنفش نوبت مشکی بود و حالا خاکستری.خب چی بگم. نوشته هات خوبه.این خوب رو از سر بی تکلفی حساب نکن.این شعره مال نادیا انجمن بود؟

samanta:

سلام عزیز خوبی؟
نوشته قشنگی بود ولی باید باز بخونمش
....
فعلا ...

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۱۹ آبان ۱۳۸۴ ۹:۳۱ بֽظֽ.

The previous post in this blog was از نفس افتاده.

The next post in this blog is کار برد افعال معکوس.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.