« 2005 | Main | 2005 »

30, 2005

می تونم تورو دوست داشته باشم؟

چند روزیه از کنار این خونه آجر قرمزه که رد میشم یهو دلم میریزه امروز صبح که داشتم تو کوچه بند کفشمو میبستم باز دیدمش نیمرخش بود نیمرخش شبیه ف بود درو بست و از کوچه بیرون رفت اونا خونشون سر کوچه است وای خدا تا ظهر میزدم تو سرم امروز بهترین موقعیت بود که باهاش حرف بزنم سر کار فقط به این فکر می کردم که میشه یه بار دیگه ببینمش.
از اداره زدم بیرون تو پیاده رو خلوت جلو اداره قدم میزدم که از بالا یکی صدام کرد:تلفن
گفتم:کیه
گفت:یه خانمیه
سریع رفتم بالا گوشی رو برداشتم:الو
خانم پشت خط:سلام
گفتم:شما
گفت:میتونم از نزدیک باهات صحبت کنم
اومدم بگم شما خودتون رو معرفی نمی کنید که یهو گفتم:آره مشکلی نیست کجا؟
گفت:آلبالو خوبه
خواستم بگم نه من به البالو بدهکارم نمیتونم برم اونجا که گفتم:موافقم ساعت4 گفت:میبینمت...

ساعت4آلبالو خلوت بود تک وتنها رفتم یه گوشه نشستم تو این فکر بودم که اگه ممد اومد (همون صاحب آلبالو)پولشو خواست یه چک مینویسم برا سر ماه تازه یه 30تومانی هم اضافه مینویسم که خفه شه و صداش در نیاد آخه جدیدا همه با پول خفه میشن یکی از دوستام که اصلا از هیچی سر در نمیاره امسال کاندید فلان [] جایزه شده بود که اصلا مهم نیست ولی میگم دیگه با پول حتی یکی رو میشناسم که ...بگذریم.چند دقیقه است یه خانمی که نیمرخش شبیه ف و انگار خودشه! جلو در ایستاد.میرم جلو در تا بدونم بامن کار داره یا نه...
من:سلام
شبیه ف:سلام
شما منتظر من بودید
شبیه ف:شما
من:همونی هستم که صبح تلفنی با هم صحبت کردیم
شبیه ف:ا چه جالب منم همونیم که صبح تلفنی با شما صحبت کردم
من:خیلی خوبه که انقدر تصادفی همدیگه رو پیدا کردیم
شبیه ف:آره
با اینکه میدونستم منتظر که من تعارف کنم تا با هم داخل بریم و یه گوشه بشینیم ویه قهوه یا نه چای قلیونی بزنیم گفتم:دوست داری یه قدمی بزنیم
گفت:اتفاقا موافقم
میدونستم که اونم به ممد بدهکاره یا شاید بدهکار بوده
گفتم:چی خوندی
گفت:دارم میخونم
گفنم:چی میخونید
گفت: هوش بری
اه چه رشته مزخرفی ولی باید میگفتم:ا چه خوب اتفاقا هوش بری بازار کار خوبی هم داره
گفت:آره بد نیست خوب از بچگی علاقه داشتم
گفتم:منم از بچگی به ف علاقه داشتم
گفت:به چی؟
گفتم:به فیلمسازی
گفت:ا شما فیلمسازی
گفتم:آره
گفت:خوب چیا ساختی
خواستم بگم مسافران بیضایی رو من ساختم گفتم:ا چندتا فیلم کوتاه
گفت:منم فیلمسازی رو دوست دارم
گفتم:می خوام بگیرمت
گفت:باشه
گفتم:ازدواج نکردی
گفت:نه
گفتم:عالیه خوب
گفت:خوب چی؟
گفتم:زنم میشی؟
گفت:ازدواج نکردی؟
گفتم:نه
گفت:عالیه خوب
گفتم:خوب چی؟
گفت:باهم ازدواج کنیم
گفتم:الان
گفت:الان
گفتم:امروز
گفت:امروز نه الان.

Posted by Ehsan at 02:43 | Comments (5)

27, 2005

مي‌بارند

سمـن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانـند
بـه فـتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانـند
به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نـهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مـهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانـند
ز چشمم لعل رماني چو مي‌خندند مي‌بارند
ز رويم راز پنهاني چو مي‌بينند مي‌خوانـند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبير درمانند در مانـند
چو منصور از مراد آنان کـه بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانـند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
کـه با اين درد اگر دربند درمانند درمانـند


فقط راه می رفتم راه میرفتم و فکر می کردم اونم راه میرفت وشاید فکر می کرد ولی من هم راه می رفتم هم فکر می کردم
به نظر تو آخر دنیا کجاست؟
ف خندید فقط خندید
دوباره گفتم:ف به نظر تو آخر دنیا کجاست؟...

احسان صدیقی

بازم خندید نه جوری که صدا داشته باشه یه خنده بی صدا!دیگه خسته شده بودم البته احساس می کردم که خسته شدم یه مقدار پای چپم درد می کرداز شب قبل شروع شده بود.
ف یهو بدون مقدمه گفت:امشب کجا میری؟
من فهمیدم که اون امشب کار داره گفتم:زیاد مهم نیست شاید برم پیش حامد می خوام یکم درد دل کنم
گفت:خوب پس می تونیم باهم باشیم
گفتم:تو مشکلی نداری
گفت:نه فقط دوست دارم درد دل کنم
هیچی نگفتم منتظر بود یه حرف تکراری بشنوه شاید می خواست ببوسمش یا شایدم من دوست داشتم ببوسمش آره من دوست داشتم ببوسمش وقتی شنیدم شب جایی نمی ره دقیقا از همون جا که گفت می خوام درددل کنم می خواستم ببوسمش یعنی بعد از اینهمه مدت هنوز حس مشترک بین ما بود!اینجور وقتایی به چشمهاش که نگاه می کردم یه حس عجیبی یا نه ضعف تمام وجودم رو می گرفت بی حس میشدم پاهام می لرزید کف دستم عرق می کرد ...زبونم بند میومد.تازگیها فهمیدم که اون حالتها اون حسای عجیب و غریب همه لذت دنیا بود تمام زندگی من تو چشماش خلاصه می شد اصلا آخر دنیا تو چشمای او بود.

Posted by Ehsan at 04:15 | Comments (2)

22, 2005

کار برد افعال معکوس


گرنه عشق او قضای
آسمانستی مرا از بلای عشق او روزی امانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیم وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا
آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم گرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا
مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من گر به کوی او محل پاسبانستی مرا...

احسان صدیقی

نه حرفی برای گفتن دارم و نه حالی برای نوشتن.
هفته پیش جشنواره فیلم کوتاه شروع شد سینما فلسطین شلوغ بود دقیقا از همون ساعت شروع نمایش فیلمها.یه جشنواره دوست داشتنی.با محیطی دوستانه و ادمهایی که به سادگی تعرف یک سیگار رفاقت میکنند و انگار صد ساله رفیقی جشنواره فیلم کوتاه یه فرق اساسی با همه جشنواره ها داره اونم اینه که همه فیلمسازند همه اونایی که اومدن فیلم ببینند همه اونایی که در مورد فیلم صحبت می کنند.وهمه اونایی که با تمام بی مهری های امسال وزارت ارشاد از میدان رقابت خذف شدند.فیلمسازان فیلم کوتاه با تمام سختی و بی پولی فیلم میسازند و تنها انتظارشان از وزارت ارشاد ایجاد فضایی است که در آن فیلمهایشان را نمایش بدهند ایجاد فضایی است که بتوانند در مورد فیلمهای همدیگر نظر بدهند.
تا اینجا را داشته باشید.حالا:مدیر جشنواره همه را دوست دارد مخصوصا یه تعداد رو از همه بیشتر دوست داره طوری که یه سری فیلم رو از جشنواره بیرون میگذاره تا اونا بتونند خودی نشون بدند.جعفری جلوه به راحتی می تواند برای همه سخنرانی کند در حقیقت او می تواند ساعتها بدون اینکه متنی در دستش باشد سخنرانی کند تازه اول صحبتهاش هم شعر بخواند بدون اینکه شعر را غلط بخواند.. صهیونیستهای لعنتی وزیر ارشاد رو محکوم می کنند که با فیلمسازان همکاری می کند بیچاره وزیر ارشاد!هرسال مسجد جامعی وزیر سابق ارشادهرچی فیلم کوتاه ساز بود میداد از دم بفرستند آب خنک بخورتد که مبادا صهیونیستها اونو محکوم به همکاری با چندتا فیلم کوتاه ساز پاپتی کنند اصلا مسجد جامعی افتخار نمی داد تو یه همچین جشنواره ای شرکت کنه.ولی صفار هرندی میمیره برا فیلم کوتاه اصلا شب و روزش شده شورت فیلم خود شهردار سابق بهش گفته آقا شما یه حالی به این بچه های مظلوم سینمای جوانی و فیلم کوتاه ساز بدین این طفکهارو بیمه کن! تازه فیلمسازان فیلم کوتاه باید تو سالن گرم بشینند و بعد چند نفر که معلوم نیست از کجا سرو کله شون پیدا شده در نهایت مظلومیت بیرون در بایستند واقعا شما به این میگید جشنواره؟

Posted by Ehsan at 01:22 | Comments (2)

10, 2005

سوم

یه روز عصر که دکتر ساروی مثه هر روز سیرابیشو سر کشیده بود و جیگرشو سق زده بود و سیگارشو کشیده بود و سه قاپشو ریخته بود و اصغر تازه داشت سورو سات عرق سگی و ماست و خیارو و اشس بساط می کرد .البته اینا همه رو بابای حسن سیاه که جدیدا جی افش اسمشو گذاشته حسن بلک داره می گه با هر دو خط تعریف مارو تو کف می زاره و یه پک مشتی به سیگارش می زنه..... خلاصه همون روز عصر یه سوسول سنده سوزنی سینه مرمر سفید مفید که سرشو سشوار کشیده بود و ریشو سیبیلشو صاف و صوف کرده بود و ای ی ی ی ی سرخ آب سفید آبی هم تو صورتش بود سر و کله ش تو قهوه خونه اصغر پیدا شد و.... یه هفت هشت روز بعدش گفتن آره بچه سوسوله برادر زاده دکتره و فرنگ درس می خونه دکتر ساروی به اصغر گفته که شب تولد دخترش برادرش یه حلقه هدیه میده به بچه هاش که نشونی باشه به اون نشون که عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا بستن و حالام اینا اسمشو ن روهمه....بابای حسن بلک فقط خاکستر سیگارش لای انگشتاش بود پاشد بره حسن سیاه و ممد سوسمارو بچه های اصغر خدابیامرز که تا حالا ساکت بودن همه گفتن ای ولا دست مریزاد آس محل و بر زدو رفت.

صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر

تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!
نادیا 1381

اگه اسم این شاعره جوان افغان رو نشنیدید اینجا رو کلیک کنید تا سرنوشتش رو بخونید. یه دوستی یا نه استادی می گفت:در جامعه ما ایران آنقدر موضوع ناراحت کننده هست که اگر بخواهی از این سوی خیابان به آن سو بروی تا مچ پا در موضوعات فرو میری و خدا نکند آدم احساساتی باشی که در این صورت هیچگاه سالم قدم در پیاده رو نخواهی گذاشت.

Posted by Ehsan at 09:31 | Comments (6)

04, 2005

از نفس افتاده

قلبم تند تر می زنه یاد روزی افتادم که رفتیم امامزاده صالح تو حرم دلم میخواست بپرسم عاشق شدن گناه داره یا نه. می خواستم اون ۲۰تومنی که عمو تقی داده بود رو بندازم تو صندوق بعد نذر کنم بگم ای امامزاده مهر منو به دل دختر عموم بنداز همه دعا می کردن منم دعا می کردم یه دعایی که مخصوص آدمهای عاشق بود.۲بار پشت سر هم خوندم ولی هر دوبارش هواسم نبود چی می خونم فقط به این فکر می کردم که دعام در گیر می شه یا نه از اون روزا ۲۰سال ...نه ولی حداقل ۱۵ سال می گذره.حالا دختر عموم با شوهرش و ۲ تا بچه هاش تو کوچه پشتی خونه دارند.منم انگار دوباره عاشق شدم قلبم تندتر می زنه......

دوم
نمی دونم چه اصراری داره به من سلام بده دختر دکتر ساروی رو می گم همون که روسریش همیشه روشونه هاش افتاده موهاشو دمب اسبی می بنده البته ممد سوسمار می گه موهاشو مش می کنه! حسن سیاه همون که جدیدا شده حسن بلک(این اسمشم مدیونه جی افشه)می گه که باباش گفته دختر دکتر ساروی از بچگی موهاش طلایی بوده ولی خوب آسد صادق میوه فروش می گه:حالا چه فرقی می کنه که موهاشو مش کرده یا موهاش طلاییه مهم اینه که دختر چشم و دل پاکیه تازه ۱۸-۱۹ تام تا حالا خاستگار داشته...
می گن بابای دختره یعنی همون دکتر ساروی یه زمان ساواکی بوده!تازه قرار بوده بعد بنی صدر کاندید بشه ولی نشده البته چند تا عکس با بنی صدر و اینا داره.....
اینا رو کاسبای محل می گفتن البته بابای حسن سیا می گه ساعتای ۵ اینا که میشده دکتر ساروی تسبیح شامقصودشو می پیچیده دور دستش و سیبیل دوبلاسیشو تاب می داد و سین شو می داده جلو از سه را سید اسماعیل سوار خط یازده می شده و یه راس می رفته سر اسیاب دولاب. اول یه سر می زده دکه سیرابی ما یعنی همون بابای حسن سیا بعد سرپا یه کاسه سیرابی رو سر می کشیده و خلاصه چهار سیخ جیگر سفید و سیاهو سق می زده بعدشم سرو ته می کرده تو قهوه خونه اصغر و بعد دوسه تا چایی یه سیگار پشت بندشو سه قاپ می ریختن تا سر شب که سرو کله سوسن رقاصه و دارو دستش پیداشون می شده بعدشم سوروسات عرق سگی و ماست و خیار و......سرتو درد نیارم تزریقاتی رو دست دکتر ندیدم.

دیگه داره مخم سوت می کشه اگه راضی می شدند دختر دکتر سارویو گرفته بودم الان حسن سیاه و ممد سوسمارو بچه های اصغر خدابیامرز همه می گفتن ای ولا دست مریزاد آس محل و بر زدو رفت.

Posted by Ehsan at 05:27 | Comments (5)