Main | 2005 »

25, 2005

شب زیبا

در این شب زیبا که ستاره های آسمون برای تو چشمک میزنندباید قدر زندگی رو بدونیم....
صدای رادیو ماشین رو باید خفه کنی تا حواست رو پرت نکنه ومزخرفات هم نشنوی.دیشب داشتم میرفتم خونه تو عباس آباد زنی گفت الهیه زدم رو ترمز.انگار کسی بهم گفت مواظب باش!مواظب زنه!جلو سوار شد تا میرداماد حرفی نزد.یهو برگشت گفت:مرده شور همه دنیا و آدمهای کثافتش رو ببرهگفت دلش می خواد یه مرد پیدا بشه وگوش تا گوش سرش روببره وراحتش کنه من حرفی نزدم تعجب هم نکردم خوب دیگه اینجور آدما زیادند.پیچیدم تو مدرس گفت دوسال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر معلوم نیست کی برمیگرده می گفت شوهرش یه لات بی سرو پا بوده الان دوسال که اون وسه تا بچش رو گذاشته ورفته ومطمئنه دیگه بر نمی گرده.

به ش گفتم اگه این حرفها رو میزنی که کرایه ندی من کرایه نمی خوام من دارم میرم خونه برا رضای خدا حاضرم هر جا که بخواهی برسونمت.

گفت:توواسه چی این کار رو میکنی؟

گفتم برا رضای خدا

یهو ریسه رفت آن قدر بلند خندید که پیشونیش خورد به داشبورد ماشین.گفتم خنده دار بود؟گفت خیلی واقعا خنده دار بود گفت دوست داری به خدات بگی چند تا اسکناس از آسمونش برا این بیچاره بفرسته پایین....بعد خنش قطع شد گفت مشکل من وکره خرهام با صنار کرایه حل نمی شه ...ببینم تو دوست نداری امشب یه حالی بکنی؟اینطوری بهتره هم به تو خوش می گذره هم من یه چند تومنی گیرم میاد..فکر کنم خدای تو هم راضی باشه...

تو یه فرعی پیچیدم گفتم چیزی از خدا شنیدی؟

گفت:یه چیزایی شنیدم ولی چیزی ندیدم..البته خدا هم از من چیزی نشنیده حالا شاید چیزایی دیده باشه

کنر خیابون ماشین رو نگه داشتم تا اون وقت هر چی که کار کرده بودم رو حتی پول خورده هام گذاشتم تو دستش...گفتم اینا رو خدا برات فرستاده.

مثل کسایی که جن دیده باشن پولا رو قاپید از ماشین پیاده شد اشک تو چشاش جمع شده بود گفت:بجای من یه به خدات بگو دمت گرم.

خوب تو چی گفتی؟من داشتم به چندتا تخم مرغی که تو نایلون دستش بود نگاه می کردم احتمالا بچه هاش تا اون موقع گشنه بودن.

Posted by Ehsan at 06:08

22, 2005

یکم

گفتم از تو نگويم
نه باشم و نه نباشم
تو باشم و خيالت

وقتی که بخواهی
باد می‌شوم
پرنده‌ی تمام شاخه‌ها
ماه می‌شوم
ماهی ِ تمام ِ درياها
خواب می‌شوم
بيداری ِ تمام ِ روياها
راه می‌شوم
مسافر ِ تمام ِ مقصدها
آن می‌شوم که بخواهی
شعر می‌شوم
و از حصار ِ واژه ‌ها می‌گذرم
نمی‌گويم دوستت دارم
کار ِ من
از اين حرف‌ها گذشته است
بوسه می‌شوم
و در دستانت خلاصه می‌شوم

گفتم که از تو نگويم
نه باشم و نه نباشم
تو باشم و خيالت

Posted by Ehsan at 04:37