عالیجناب نویسنده

 

18, 2008

Empty !


خیلی خسته ام !

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

Posted by Ehsan at 04:29

14, 2008

چه فرقی می کند یا چه فرقی نمی کند؟

انگار فرقی می کند که من رای بدهم یا تو رای بدهی آخر سر همان می شود که باید بشود..

فکر نکنم این درست باشه لا اقل تو انتخابات ریاست جمهوری نهم معلوم شد که چقدر مهم بود که همه رای می دادند و همه شرکت می کردند تا سرنوشت دیگری رقم بخورد تا ...خیلی چیزهای دیگر که می توانست بشود و نشد!

به همین سادگی هاشمی شد الف نون این بار نوبت مجلس است مجلس که با دولت همراه باشد با مجلسی که همگام با دولت باشد خیلی متفاوت است با اینکه می دانم و می دانیم که خیلیها رد صلاحیت می شوند بیائیم درست و حساب شده انتخاب کنیم این چهار سال تا چهار سال بعد ما چهار سال پیر تر شده ایم و چهار سال کمتر فرصت خواهیم داشت نسل آینده از ما انتظار دارند درست بر خلاف ما که از نسل حاضر و مدیران کشور هیچ انتظاری نداریم.

Posted by Ehsan at 12:26 | Comments 0

07, 2008

آواز آن پرنده غمگين


مشت مي‌كوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
- آري!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم:
لب بامي،
سركوهي،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم،
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد كند،
از شما «خفته ي چند»
چه كسي مي‌آيد با من فرياد كند؟

Posted by Ehsan at 11:21 | Comments 0

27, 2007

تئاتر ايران آرام گرفت


به اش بگو اين قلم نيست؛ تاريخچه همه ي رنج هاي من است كه به اش مي سپرم. براي حفظ حرمت اين قلم بايد مثل من ، مثل شمع آب بشه و قطره قطره بنويسه . فقط طوري بنويسه كه زندگي كنه ؛ وگرنه امانت من را لكه دار كرده ...


واي اگر عشق بميرد همه عالم مرده شاه‌بيت غزل نغز اهورا مرده

اکبر رادی متولد ۱۳۱۸ بود. او در دهه‌ی ۱۳۴۱ پا در صحنه‌ی تئاتر نهاد. از نخستین نمایشنامه‌هایی که نوشت "روزنه آبی" و "افول" بودند. "لبخند باشکوه آقای گیل"، "در مه بخوان"، و "آهسته با گل سرخ" از دیگر کارهای مشهور او هستند. رادی معتقد بود که بایستی به تاریخ معاص%B

Posted by Ehsan at 01:14

24, 2007

حماسه!

در چارراه‌ها خبري نيست:
يک عده مي‌روند
يک عده خسته بازمي‌آيند

و انسان ــ که کهنه‌رندخدائي‌ست بي‌گمان ــ

بي‌شوق و بي‌اميد

براي ِ دو قرص ِ نان

کاپوت مي‌فروشد
در معبر ِ زمان.



Posted by Ehsan at 12:16

20, 2007

عرفه

اَللهُمَّ هذا عَرَفة یَومٌ شَرَّفتَهُ وَ کَرَّمتَهُ نَشَرتَ فیهِ رَحمَتَکَ

Posted by Ehsan at 03:38 | Comments 0

27, 2007

چون حتي سايه شما در تاريكي ترک تان مي كند!


«يک روز از خواب پا مي شي مي بيني رفتي به باد / هيچ کس دور و ورت نيست، همه را بردي ز ياد / چند تا موي ديگت سفيد شد اي مرد بي اساس / جشن تولد تو باز مجلس عزاست»

چه می کنه این محسن نامجو !!
خلاصه دیوانه چند قطعه از این شاهکار موسیقی شدم.یه داستان کوچولو هست که نمی دونم از کجا اومده و کی نوشته اما تقدیم می شود به همه دوستان سایه.سایه همون که خورشید از بلا درخت می زنه ÷ایینش سایه می شه نه ها !!
اونی که شب تاریک تو کوچه تاریک وقتی خیلی می ترسی می بینی حتی سایه هم با تو نیست. منظور دوستان اینجورین.

در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند. يكي از آن ها گفت: اين غير قابل تحمل است. حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند.
ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند اما هر دو، حواصيل ها و راكون ها با هم يعني ما يك لحظه آرامش نخواهيم داشت. بايد حواصيل ها را از آبگير بيرون كنيم. بايد دورشان كنيم.
بله، همه ي قورباغه ها تاييد كردند. حواصيل ها را دور كنيم، حواصيل ها را دور كنيم.
اين صدا توجه حواصيلي را كه آن نزديكي ها در حال شكار بود جلب كرد.
گفت: چي شنيدم ، كي رو دور كنيد؟
قورباغه ها به منقارش نگاه كردند كه مثل خنجر بود. فرياد زدند: راكون ها را، راكون ها را بايد دور كرد. حواصيل گفت: من هم فكر كردم همين رو گفتيد وبه ماهيگيري ادامه داد.
قورباغه ها ادامه دادند : راكون ها ، راكون ها را دور كنيم!
بعد از اين تصميم مشكلي پيش آمد ، حالا چه كسي بايد به راكون ها حكم اخراج را مي داد . يكي بعد از ديگري انتخاب مي شدند و كنار مي كشيدند . بالاخره قورباغه امريكايي انتخاب شد.
«البته از همه بزرگ تر و براي اين كار ازهمه بهتره.»
قورباغه كه در تمام مدت ساكت بود گفت: «بله، من بزرگم اما راكون ها بزرگتر هستند. من يكي ام اما اونا يك لشكر.»
يكي از قورباغه ها داوطلب شد. «خوب من هم با تو مي آم.»
«بله ما هم مي آييم.» قورباغه ها موافقت كردند. «بله ما همه مي آييم ما همه خواهيم آمد.»
قورباغه بزرگ گفت:« و هر طوري كه شد شما با من مي مونيد»
يكي از قورباغه ها گفت :« مثل سايه همراه تو خواهيم آمد.»
قورباغه ها ي ديگر موافقت كردند : «بله مثل سايه، مثل سايه»
قورباغه هنوز بي ميل بود . بقيه هم تمام مدت عصر در حال اثبات وفاداريشان بودند. بالاخره باز تكرار كردند كه مثل سايه دنبال او خواهند بود و او پذيرفت نماينده آن ها باشد . خورشيد غروب كرد. حواصيل ها به آشيانه شان در بالاي آبگير پرواز كردند. هنگام شفق قورباغه گفت: «راكون ها به زودي خواهند آمد. اما شما همه كنارم خواهيد بود مثل سايه ، نه؟»
قورباغه ها هم صدا گفتند :«مثل سايه، مثل سايه»
ستاره ها در آسمان بدون ماه مي درخشيد. هوا خيلي تاريك بود. نور ستاره ها اينقدر بود كه بشود راكون ها را ديد وقتي كه بالاخره از زير بوته ها ظاهر شدند. يك مادر و بچه هايش.
قورباغه به درون بركه جست زد و فرياد كشيد: پست فطرت ها دور شويد.
راكون ها ي ياغي از اين بركه دور شويد. شما تبعيد شديد.
مادر راكون گفت: راستي؟ بچه راكون ها شروع كردند به صدا دادن و اظهار ناخشنودي كردند. با اين كه قورباغه امريكايي از ترس مي لرزيد اما خودش را نباخت.
به دستور چه كسي ما تبعيد شديم؟
قورباغه گفت: همه ما . منتظر بود جماعتي از او حمايت كنند. اما فقط سكوت بود و قورباغه بزرگ درست قبل از بلعيده شدن، برگشت و ديد كه تنها است.
چون حتي سايه شما در تاريكي ترک تان مي كند!

Posted by Ehsan at 12:56

20, 2007

سلام

فکر کنم بعد از چند ماه دوری باید سلام کرد.
راستی صدا می رسه؟
1..2..3 امتحان می کنیم.

Posted by Ehsan at 11:58 | Comments 0

09, 2007

آره!! با همه آره با ماهم آره


يادش بخير يه روز اين تيتر اخبار بود:
گفته مي شود احتمالا ميزان راي هاي باطله از آراي لاريجاني بيشتر باشد.

آخ كه چه زود دير ميشه !!

Posted by Ehsan at 02:25

11, 2007

قهرمان

در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید .

خيلي برام جالبه اينكه مرز بين بودن و نبودن مي تواند يك اشاره باشد به همين سادگي البته چندان تفاوتي برايم ندارد اينكه فيلترينگ هست يا نه آنچه مهم است علت است ؟؟؟
چرا بايد دست نوشته هاي آخر شب يك نيمچه جوان در دسترس نباشد راستي به كل يادم رفت بگويم كه امسال از اوايل دي كار ضبط نماهنگي را شروع كرده بودم كه به سفارش وزارت ارشاد بود و به مناسبت دهه فجر ..كليپ 3 دقيقه اي با موضوع انتشارات و شهادت يعني قرار بود اينچنيني باشد خوب هرآنچه از آن دوران ديده بودم اين بود كه نيمه شبها اطلاعيه هاي حضرت امام و ديگر گروهها را روي ديوار به سختي مي چسباندند و سر آخر هم گير ساواكيها مي افتادند و تو همين درگيريها تير اندازي صورت مي گرفت و كسي شهيد مي شد.

دقيقا در نماهنگ ما هم همين اتفاق به شكل خاصي افتاد موقع ضبط در گيريها پلاني داشتم كه قرار بود ساواكي از راه برسد اطلاعيه اي كه روي ديوار است را پاره كند و دوان دوان به دنبال فرد انقلابي برود اين پلان را گرفتيم تمام شب به اين فكر مي كردم كه با نشان دادن اين تصوير ما ساواكي را يك آدم خشك بي منطق نشان داده ايم كه به خاطر يك اطلاعيه حاضر به آدم كشي ميشود واين خيلي حس بدي بود و حالا از طرفي آن فرد انقلابي تبديل شده بود به قهرماني كه در راه آرمانش جان داده.

چند شب پيش كه وبلاگم فيلتر شد با خودم گفتم :اي كاش اين آقايان مي دانستند كه چه قهرمانان دروغيني با همين فيلترين مي سازند و اين كار هزار مرتبه سخت تر و كمر شكن تر از تمام ناوهاي امريكا و انگليس است.

يکی زيبايی منظره را می بيند، ديگری کثيفی پنجره را. اين شما هستيد که انتخاب می کنيد چه چيزی را ببينيد و به چه چيز بينديشيد.

Posted by Ehsan at 04:02 | Comments 0

09, 2007

گز لندن

پس از هزار راه نرفته، 999 راه ديگر رو امتحان کن، شايد رسيدی و اگر نرسيدی مثل يک شواليه پيروز شمشير بر زمين بگذار، رخت بر چين و دام در راه ديگری گستر.

اين يه خط و نصفي نكته نصيحتي اين پست است لطفا برادران و خواهران جدي بگيريد البته همين يه خط و نصفي رو...

داشتم به اين فكر مي كردم كه چه حالي مي داد آدم سربازي تو صفر پنج لندن بود ( بر وزن صفر پنج عجب شير) نه ؟ اونوقت هي به خاك انگليس تجاوز مي كرديم هي به خاك انگليس تجاوز مي كرديم خدا رو چه ديدي شايد آقاي بلر هم مثل اين رفيق ما قاطي باشه چند روز مثلا بازداشت بشيم و آخر سر يه دست كت شلوار و گز لندن و كلوچه كپنهاگ دانمارك و پسته دوبلين بهمون مي دادند و تازه با خانم مركل هم ديده بوسي مي كرديم خدا رو چه ديدي شايد خانم انجلينا جولي (ص) هم مي آمد كه از نزديك چندتا سرباز متجاوز رو ببينه شايد او هم به ما مي گفت تنكيو برادر...

البته اينها همه احتمالات است و هيچ چيز قطعي نيست.
1 2 3 امتحان مي كنيم ...كامنت دونيم درست شد!!

Posted by Ehsan at 02:34

21, 2007

نوروز

نوروز

یامقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

Posted by Ehsan at 02:15

19, 2007

نوروز به روايت دكتر شريعتي

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی


” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... “



است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.


” مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... “

تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه


” یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.... “
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

سال نو بر شما مبارك باشد.همچنان كامنت دوني وبلاگم ديوانه است.

Posted by Ehsan at 10:39

25, 2007

اينك آخر زمان


اول شخص مخاطب همیشه تو بودی
و غایب من !

این صحنه به نوشتن نمی آید
ما حرف های مان را بی پرده کشیدیم
و نمایش مان پر از پرده های فی البداهه شد...


نكته:راستي كامنت دوني من ديوانه شده!! نمي دونم چرا!!!!!

Posted by Ehsan at 01:13

21, 2007

برادر تولستوي

چند وقت پيش مطلبي خوندم از تولستوي بعد مدام با خودم كلنجار مي رفتم كه مصداق اين مطلب كيست كه گشتم و گشتم تا به سر منزل محمود رسيدم آري برادر تولستوي ميگه: همه می‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.مصداق اين جمله رئيس جمهور ماست دليل اينكه همه بايد شبيه او باشند را نمي فهمم واصلا نمي دانم كه چرا اعضا هيات دولت بايد يك، مميز پنجاه سانتي متر قد داشته باشند تا رئيس جمهور از ايشان خوشش بيايد و احيانا پست وزارت علوم را به او پيش كش كند.
نكته جالبتر اينكه جمله در مورد دكتر لاريجاني هم صدق مي كند.يادم نرفته دوران انتخابات پيشبينيها اينگونه بود كه احتمالا آرا باطله بيشتر از آرا ايشان خواهد شد!!!
جالب تر اينكه مهرعليزاده از ايشان بالاتر قرار گرفت و از همه جالبتر اينكه احمدي نژاد رئيس جمهور شد وجالب تر از اينها اينكه انري هسته اي حق مسلم ماست.اصلا ما آنقدر مطالب جالب داريم كه نگووووووووو!

يه روزگاري چند سال پيش دوستي به ديدنم آمده بود، فيلم ملنا تازه وارد بازار ايران شده بود ، او با هيجان داشت از فيلم ميگفت كه چنين است و چنان...فيلم ،فيلمي سياسي سكسي است با نگاه برادر تورناتوره كه خواهر مونيكا بلوچي در آن خوش درخشيده!

آقا ما فيلم رو ديديم ، خيلي خوب بود خيلي بيشتر از آنچه فكر مي كردم.حالا با چندين بار ديدن فيلم هر بار بيشتر حس مي كنم كه اين فيلم چقدر سياسي است فيلمي به شدت حساب شده، بگذريم امسال مسعود ده نمكي فيلم بلند ساخته و به جايگاهي رسيده كه لاقل درو بر خودم دوستان زيادي رو مي بينم كه با گذشت سالها هنوز موفق به ساخت فيلم اول نشدند.اين مطلب تا اينجا جاي بحث داره !
دوما اينكه مستقيم دست به نقطه حساسي زده كه همون مقوله دفاع مقدس باشه سوما شيوه طنز رو به كار بسته برا جذب مخاطب و اصلاح چهره چماق بدستش چهارما پا تو كفش بزرگان كرده پنجما اينكه ايشان همان ده نمكي يا لثارات الحسين است و اگر كسي بگويد عوض شده اولا به خودش دروغ گفته و بعد به جامعه!
دليلم اين است كه ايشان همان سياست غوغا سالاري و فرياد و اربده كشي را پيش گرفته برا تبليغ فيلمش و مستقيما براي جيبش !
برو بچ چماق بدست رو از اين سينما به اون سينما هدايت مي كند تا شلوغش كنند او همان حاج مسعود شلمچه است.
حالا نكته مهم اين است كه آيا فيلم او لايه پنهاني دارد؟ آيا سياست پنهان را پيش گرفته تا تفكر بسته خود را به زبان مقدس سينما و شيوه طنز بيان كند؟

ايشان هم ازمصاديق جمله تولستوي هستند از آن دست انسانهايي كه مي خواهند تفكر قالب به دست آنها باشد و همسو با آنان اتفاقات پيرامون شكل بگيرد.
البته من خيلي بد بين هستم نسبت به همه چي.

Posted by Ehsan at 12:10 | Comments 0

19, 2007

خنده


از نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته،که دنیا را دیده است،
بی هیچ دگرگونی
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان درآسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را به رویم می گشاید.
عشق من،خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی،به نا گاه
خون من بر سنگ فرش جاری است
بخند،زیرا خنده ی تو،برای دستان من
شمشیری ست آخته.
نان را،هوا را،روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا

Posted by Ehsan at 01:53

05, 2007

57 فراموش نشدني

كلاس چهارم ابتدايي رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.روز اول يه آقاي كچل عينكي وارد كلاس شد كه دهنش بوي پياز و آدامس موزي ميداد دوست داشتم يه خانم مهربون معلمم كلاسمون مي شد.
بنده خدا افكار خاصي داشت شايد اون وقتا كه تمام نگاه من به توپ پلاستيكي دو لايه و حياط مدرسه بود اون داشت به امروز ما فكر مي كرد يا شايدم به نهاري كه چند ساعت پيش تو دفتر مدرسه شريكي با بقيه معلما خوردن!
شايد كلاس چهارم رو به خاطر سيگار 57 كه معلممون سر كلاس مي كشيد يادمه.

يه روزتو ايام دهه فجر درست نمي دونم چه سالي اما كلاس سوم راهنمايي بودم اون وقتا از 12 بهمن تا 22 رو جشن مي گرفتند و هر روز مراسم خاصي در مدرسه داشتيم احتمالا شما هم اين مراسمات رو ديديد اما تو اين سالها كم رنگ تر شده به هر حال از راديو برا مصاحبه به مدرسه ما اومده بودند مدير مدرسه هم بچه هايي رو كه سر زبون داشتند رو جمع كرده بود كنار اونها. من و حميد جز اين چند نفر نبوديم و اين دليلي بود كه شلوغ كنيم و مدير مدرسه بدونه كه ماهم بلديم حرف بزنيم.
فرياد و دادو بيداد و.... تا اينكه مدير مدرسه رحمه ا... عليه ما رو ديد و به معاونش گفت كه مارو ساكت كنه
آقاي روشنايي معاون مدرسه بود با خطكش چوبي 57 سانتي متري به طرف ما ميامد(خطكش او 50 سانتي بود اما كمربندي كه دور اون بسته بود كه موقع زدن دردش بيشتر شود اون رو 57 سانتي كرده بود.)
ما هم از ترس شروع كرديم به دويدن تو يه چشم بهم زدن رسيديم انتهاي راهرو انقدر تو اون ايام تاتر هاي انقلابي ديده بوديم حس مي كردم روشنايي هم ساواكي شده يهو شروع كردم به مرگ بر شاه گفتن روشنايي دهنش باز مونده بود.
خلاصه تنبيه ما اين بود كه بايد 10 مرتبه پله هاي مدرسه رو بالا وپايين مي رفتيم دفعه آخر كه پله ها رو شمردم درست 57 تا بودند.

دوم دبيرستان دبير شيمي ما مرد ساده و مهربوني بود طوري كه همه ما شيمي رو قبول شديم! اتفاقا وبلاگ نويس هم هستند. ايشان قوانين خاصي داشت 10 دقيقه او كلاس رو دست به جيب مي كرد و قدم ميزد بعد رو تابلو شعري مي نوشت و شروع مي كرد به آواز خواندن 20 دقيقه آخر كلاس تمرين حل مي كرد و دوباره هفته بعد هم همين ماجرا بود.مي گفت اگه مملكت ما درست و حسابي بود من الان بايد كنار زاينده رود قليان ميكشديم و حال مي كردم نه اينكه بيام سركلاس شما اونم اضافه كار..
ايشان با كفش و كلاه جمعا 57 سانتي متر قد داشت.

Posted by Ehsan at 10:44

20, 2007

Iranian President

رئیس جمهور

سلام رئیس جمهور عزیز

می دانم که حسابی خواب آلودی چرا که سفر به دور دستها خسته ات کرده خوشحالم که هنوز صبحها زود از خواب بیدار میشوی و شبها تا دیروقت جلسه داری عبادتهایت مورد قبول باشد راستی از سفرهای استانی چه خبر؟
واقعیت این است که تا چندی پیش به حرفهایت اعتماد نداشتم هرچند که تو بارها در سخنرانیهایت مردم را دوست خود خطاب میکردی واز عشق حرف می زدی اما من کاملا بد بین هستم.بگذریم اینها متعلق به گذشته است راستش را بخواهی فکر نمی کردم حتی یکی از شعارهایت هم واقعیت پیدا کند اما امروز با افتخار می توانم از شعارهای جنابعالی دفاع کنم و برای هزار نفر هزار دلیل بیاورم که تو چه کرده ای در این یک سال و اندی.چقدر خوب است چقدر لذت دارد که یک فرد معمولی با رئیس جمهورش صحبت کند و او بشنود و بخواند و تصمیم بگیرد. « اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله. » خیلی تمرین کردم که مثل تو بگویم اما شیوه تو فرق می کند راستی ناراحت که نمی شوی از اینکه تو خطابت می کنم؟

ببخشید صورتم گل انداخت آخر می دانید من کمی خجالتی هستم. تو هم هستی اصولا ایرانیها انسانهای خجالتی هستند شما که رئیس جمهور ایرانیها هستید.
آخ کم هواسی منو ببخشید باید همان اول تبریک میگفتم اعدام صدام و همدستانش را ...ببخشید این به حساب کم هواسی من بود موضوع بزرگی بود اما نمی دانم که چه ربطی به ما داشت مگر در مورد هجوم ایشان به ایران هم صحبتی به میان آمد؟ یا جنابعالی به عنوان نماینده ملت ایران این موضوع را پیگیری کردید؟ اگر هم آمده این را نیز عفو کنید چون من کمی کم هواسم. به هر حال خون خیلی از جوانان ایران همین کشوری که ریاست جمهوریش با شماست به دست ایشان ریخته شد حداقل انتقام خون شهید شهبازی را می گرفتید که همکلاسی شما بود. شاید هم بوده ما رعایا بی خبریم به هر حال این عذر هم به گردن بنده بی اطلاع.

از شعارها میگفتیم این روزها فدراسیون فوتبال تیمهای ورزشی را به خاطر شعار تنبیه می کند ...جالبه قبلا می گفتند بگذارید بگویند حرف روی هواست اما انگار روزگار عوض شده همین چند هفته پیش بود که تیم استقلال جریمه شد چقدر هم ناراحت شدم راستش می گویند فوتبال هم سیاسی شده!!
دوران تبلیغات انتخابات شنیدم که گفتی تفاوت را بر سر سفره ها مشاهده می کنید. درست است یا من اشتباه شنیدم؟
تفاوت را بر سر سفره ندیدم اما چند وقت پیش یک خانواده بخاطر قطع شدن گاز از دنیا رفتند.یخ زدند و مردند.
راننده تاکسی می گفت گاز را به ترکیه و آذربایجان صادر می کنید! من که نمی دانستم اما آیا واقعیت دارد؟ ..لابد پیش خود می گویید این که چیزی نمی داند چرا با رئیس جمهور حرف می زند!
حق با تو است چرا که فیلترینگ و سانسور اخبار را به گوشمان نمی رساند.8:30 هم که شده سینمای موج نو هر کس که می خواهد ساختار شکنی در برنامه سازی بکند اول سری به 8:30 میزند.

دکتر عزیز وقتت را گرفتم راستی ببخشید که حرف از مردن زدم مجبور بودم می دانم که شیوه ات مهرورزی است. اس ام اس می خونی؟ چند وقت پیش این به دستم رسید گفتم بگذارم که خستگی را از تنت بیرون کند.

از هاشمی رفسنجانی می پرسند: بزرگراه تهران کرج کی تموم می شه؟
میفرمایند: انشاء الله یک سال دیگه.
می پرسند: اسمش رو چی می خواهید بگذارید؟
می فرمایند: بزرگراه شهید احمدی نژاد.

Posted by Ehsan at 01:07 | Comments 2

05, 2007

مرحمت فرموده ما را مس کنید!

دوش چه خورده ای دلا؟ راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه، روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند، خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم، مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم، تیر مرا کمان مکن

کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد
ناله کنم، بگویدم:" دم مزن و بیان مکن"

باده عام از برون، باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن


دیگه کار از مهر و محبت گذشته انقدر مهربانی زیاد شده در عرض این مدت که چند نفر بی خود و بی جهت از سرما یخ زدن؟
به جان مادر صدام ...تو سقز و سنندج چند روز است که ظاهرا گاز قطع شده و بزرگوارانی از دولت مسئول توزیع نفت در میان مردمی شدند گه تمام وسائل گرمایشی آنها گاز سوز است.آخ که چقدر این مشاوران آقایان کارشان درست است و حساب کتابشان دقیق.
گوینده خبر با افتخار می گوید:کشور دوست و همسایه عراق....یا :کشور دوست وهمسایه آذزبایجان ..افغانستان ..سوریه ..لبنان...ملت مظلوم فلسطین... و کسی نیست که بگوید برادر این چراغ به مسجد حرام است
جدیدا هم که دل کوچک رئیس جمهور به عشق ملت امریکا می تپه و دوست داره هر چه زودتر از شر جناب جرج بوش که با رای آن ملت به روی کار آمده را برای همیشه از زندگی آنان حذف کند و برای این کار 3% اورانیوم هم غنی شده و امسال هم به میمنت همون 3% پارسال جشن ملی قراره گرفته بشه و کیک و نوشابه بین ملت قهرمان ایران توزیع شود.

چند شب پیش خیلی دیر خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم تخم مرغ از 50 تومان به 150 تومان تغییر قیمت پیدا کرده بود و دقیقا شبیه توزیع شیر ملت قهرمان صف کشیده بودند برا تخم مرغ!
ای به جهنم تخم مرغ به چه کارمان می آید.اصلا ببین چه دوره زمانه ای شده که تخم مرغ را می فروشند و تخم آدمیزاد را می کشند!!!
احتمالا از بیماری باد فتق چیزی شنیده باشید!لطفا آنهایی که نمی دانند از آنهایی که می دانند سوال بفرمایند بگذریم ...نگران این آقای رئیس جمهورم که نکند با این شلوغ کاریهایش و فغانهای انسان دوستانه اش به این بیماری دچار شود که آنوقت کار سختی را در پیش خواهد داشت.

ای کاش می شد ماشین زمان را پیدا کرد و برگشت به دوران پیدایش زمین کمی بنشینیم ببینیم که آیا اول مرغ به وجود آمد یا تخم مرغ؟
برادر رئیس جمهور
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید!

Posted by Ehsan at 01:29 | Comments 2

29, 2006

Saddam to be executed by Saturday

صدام قبل از عید قربان مجازات می شود. یا صدام قبل از عید قربان مجازات می شود؟

صدام

در 16 دسامبر 1971، مجمع عمومي سازمان ملل طرح معاهده اي را که کميسيون خلع سلاح ژنو براي منع، توسعه، توليد و انباشت جنگ افزارهاي ميکروبي و سمي و نابود سازي آنها تهيه شده بود، تصويب کرد.
در 11 نوامبر 1987، سازمان ملل قطعنامه اي در مورد جنگ افزارهاي شيميايي به تصويب رساند.
در اوايل جنگ، در منطقه شلمچه رژيم عراق براي اولين بار به طور محدود از سلاح شيميايي استفاده و براي دومين بار در منطقه ميمک تکرار کرد.
در آذر سال 1361، مقدار محدودي از سولفورموستارد (عامل تاول زا) را عليه رزمندگان ايران در تک هاي شبانه مورد استفاده قرار داد.
در سال 1362، عراق در پيرانشهر و حوالي پنجوين سلاح شيميايي به کار برد که ايران حادثه ي پنجوين را "جنايت جنگي" ناميد.
استفاده از جنگ افزارهاي شيميايي در بُعد وسيع توسط عراق از اوايل زمستان 1364، پس از آزادسازي شهر فاو آغاز شد.
در اوايل سال 1366، عراق بار ديگر از جنگ افزارهاي شيميايي به طور انبوه در جبهه ي مرکزي سومار استفاده کرد.

پس از عمليات والفجر 8، حدود 7000 گلوله توپ و خمپاره حاوي مواد سمي عليه مواضع نيروهاي ايران شليک شد. در طول 20روز هواپيماهاي عراقي به طور مداوم بيش از هزار بمب شيميايي در صحنه ي عمليات فرو ريختند و متجاوز از 30 تهاجم شيميايي عليه هدف هاي غير نظامي در ايران انجام داد.
بمباران شيميايي شهر مرزي سردشت عراق در هفتم تير 1366 فجيع ترين و وحشتناک ترين تهاجم از اين نوع بود که سبب کشته و مجروح شدن عده بسياري از مردم غيرنظامي محلي شد. جمهوري اسلامي ايران اين تهاجم را غيرانساني اعلام کرد و شهر سردشت را نخستين شهر قرباني جنگ افزارهاي شيميايي در جهان بعد از بمباران هسته اي هيروشيما ناميد.

وحشيانه ترين مورد استفاده در اسفند 1366، در حلبچه بوده است که وسيع ترين مورد استفاده از جنگ افزارهاي شيميايي از زمان جنگ جهاني اول تاکنون به شمار مي رود که حداقل 5000 تن از مردم کُرد و مسلمان اين شهر را به کام مرگ فرستاد و 7000 تَن ديگر را مجروح کرد.
به کارگيري سلاح هاي شيميايي از سوي عراق، در حالي صورت مي گرفت که اين کشور جزو 120 کشور امضا کننده ي پروتکل ژنو راجع به منع استفاده از سلاح هاي سمي، خفه کننده و ترکيبات باکتريولوژيک قرار داشت.

صدام

خبرگزاري فرانسه در 12/1/1367 اعلام کرد: «حلبچه شهري از کردستان عراق که به تصرف ايران در آمده و طي روزهاي 27 و 28 اسفند ماه توسط عراق بمباران شيميايي شده، منجمد و ساکن در خوابي عميق فرو رفته است.»
نيويورک تايمز امريکا در 6/1/1367 نوشت:«اين عمل از هر جهت و به هر مفهوم يک جنايت جنگي است که با انکارهاي سست و رسمي عراق و عذر و بهانه هاي غيررسمي در مورد استفاده از يک سلاح ناجوانمردانه در آميخته است.»

سرلشکر "وفيق سامرايي" رييس پيشين استخبارات (اطلاعات) نظامي عراق در مورد بمباران شيميايي گفته است:
«جنايتي که در حلبچه اتفاق افتاد، توسط 50 فروند جنگنده ي عراقي صورت گرفت. محموله هر يک از اين جنگنده ها چهار بمب شيميايي بود. اين حمله به دستور صدام صورت گرفت. بمباران حلبچه به دليل نااميدي و يأسي بود که در صدام به وجود آمده بود، زيرا در تاريخ هاي 10 و 11 مارس 1988 ايراني ها منطقه ي دربنديخان و حلبچه و مناطق اطراف آن را مورد تهاجم قرار داده و موفقيت هايي کسب کرده بوند. در اين حملات گروه هاي کُرد آن ها را همراهي مي کردند . صدام تيپ و لشکرها را يکي پس از ديگري به مقابله با نيروهاي ايران فرستاد تا مانع از پيشروي در عراق شوند، اما هيچ نتيجه اي در پي نداشت و خسارات فراواني به نيروهاي عراقي وارد شد. در انتقام از اين حمله، صدام دستور داد تا حملات شيميايي گسترده اي را روي حلبچه انجام دهند. نظر استخبارات عراق کاملاً متفاوت بود. سازمان سيا به ما اطلاع داد که تعداد محدودي از واحدهاي توپخانه ايران از محور شرق شط العرب به محور حلبچه در شمال انتقال يافته اند. ما با توجه به مسئوليتي که داشتيم صدام را از اين امر با خبر ساختيم. بخش عظيمي از واحدهاي توپخانه ايران از فاو عقب نشيني کردند. تشکيلات ما براي مقابله با حمله ايران در حلبچه آماده شد، اما صدام با چنين فاجعه اي موافقت کرد.»

مرتبط با صدام

Posted by Ehsan at 10:26 | Comments 2

20, 2006

قلب من پر از ماسه است

كالبدشكافى لازم نبود. بويى كه در خانه برجاى مانده بود كافى بود تا دليل مرگ را ثابت كند: تنفس سيانورى كه براى چاپ عكس در لگنى ريخته شده بود. خرميا دُسنت آمور عكاس ماهرى بود. مقدار زهر را اشتباه حساب نكرده بود. دكتر اوربينو در مقابل شك و ترديد سركلانتر به‏سادگى مسئله را ماست‏مالى كرد:« فراموش نفرماييد كه جواز مرگ را بايد شخصاً امضاء كنم.» پزشك جوان نيز كمى مأيوس‏بر جاى ماند. تا به حال برايش پيش نيامده بود كه تأثيرات سيانور طلا را روى يك جسد بررسى كند. دكتر خوونال اوربينو تعجب كرده بود كه چطور هرگز او را در دانشكده پزشكى ملاقات نكرده است ولى بلافاصله دليلش را از گلگون‏شدن چهره‏پسرك و لهجه شهرهاى كوهستان آند كشف كرد. احتمالاً تازه به آن‏جا آمده بود. به او گفت:« دير يا زود برايتان فرصت اين‏پيش خواهد آمد تا اثر سيانور را روى جسدى بررسى كنيد. بله، خودكشى يك عاشق ديوانه.» همان‏طور كه داشت جمله‏اش‏را بر زبان مى‏راند متوجه شد در ميان خودكشى‏هاى بى‏شمارى كه به ياد داشت، اين يكى گرچه با سيانور بود ولى ربطى به‏عشق نداشت.
لحن صدايش كمى تغيير كرد. به دانشجو گفت:« وقتى به چنين جسدى برخورد كرديد خيلى مواظب باشيد، چون معمولاً قلب آن‏ها پر از ماسه است.»
بعد انگار دارد با مادون خود حرف مى‏زند، به سركلانتر دستور داد تا ترتيبى بدهد كه مراسم تدفين همان شب انجام‏ بگيرد و جار هم زده نشود. گفت:« خودم بعد با شهردار در اين مورد مذاكره‏اى خواهم كرد.» مى‏دانست كه خرميا دُ سنت آمورمثل افراد بدوى، با قناعت زندگى مى‏كرد و با هنر خود خيلى بيش‏تر از مايحتاجش درآمد داشت. در نتيجه در يكى از كشوهاى متعدد خانه، بدون شك، پول فراوانى وجود داشت كه خرج تشييع جنازه‏اش را كفاف مى‏داد.
گفت:« اگر پولى در خانه‏اش پيدا نكرديد، مانعى ندارد. شخصاً تمام هزينه مراسم را بر عهده مى‏گيرم.»
دستور داد به روزنامه‏ها اطلاع دهند كه عكاس به مرگ طبيعى از جهان رفته است.

گوشه هایی از رمان عشق زمان وبا اثر مارکز با ترجمه بهمن فرزانه.حالا چه ربطی داشت رو آخرش براتون میگم.

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

انتخابات


جالبه که هر چهار سال یک بار توبه شکنی می کنم آخرین دوره مجلس که همون مجلس هفتم باشه با خودم عهد کردم که دیگه به هیچ وجه برا کسی فعالیت تبلیغی نکنم زیاد طول نکشید که سرو صدای انتخابات رئیس جمهوری در اومد گفتم:خوب من برا مجلس توبه کردم پس میشه اگه بصرفه!!
تو همین فکرا بودم که به خودم اومدم دیدم که اووووه کلی برا آقای..... بالا و پایین پریدم.

اما امسال خبرگان رهبری و شورای شهر یه صیغه دیگه بود انصافا حیف بود بی بهره ماندن از این خان بزرگ ....نمی دونم شاید پیش خودم چنین حس می کنم...همه چی خوب بودتا اینکه دچار بحران شدم و هر روز سردر گم تر و پریشانتر از دیروز درست بر عکس امرسان و تبلیغات اون وضع روحیم بدتر وبدتر می شد شرایط کاملا برام متفاوت بود همچین حسی رو شاید تا آخر زندگیم دوباره تجربه نکنم درواقع زبان ساده تر اون میشه این که من با هفت پشتم به این نتیجه رسیدیم که توبه نستوح یا نصتوح کنیم و مخملبافانه کار تبیلغات انتخابات و مشاوره بازی رو کنار بگذاریم.
این در شرایطی است که امسال موفق ترین سال من در امر تبلیغات بود یعنی با وجود فعالیت برای 5 نفر تنها بد شانسی ما همون نفر پنجم بود که علی البدل شد و چهار نفر با رای قطعی به شورا راه پیدا کردند الان هم بعد از نگاه کردن باغ مظفر و خبر 22.30 زدن اونور آب و خدا میدونه که دارند bbcnews رو تماشا می کنند یا تخمه و غیره وذالک رو حاضر می کنند براشبکه XXL .
مشکل بعدی من که البته تا دیشب مشکل بود و الان یه جور نقل ونباته به همت دکتر باهنر که انصافا هنرمند قابلی تشریف دارند حل شد. مشکل این بود که من وامیر خان آپاراتچی اصولگرای اصلاح طلب هستیم یا اصلاح طلب اصولگرا؟
که دیشب دکتر با هنر با بزرگواری خاصی در خبر 22.30 فرمودند که اصلا اصلاح طلبی بدون اصولگرایی و بر عکس آن هیچ معنی و مفهومی ندارد. خوب تشکر می کنم که بعد سالها داشتن کرسی نمایندگی در مجلس شورای اسلامی یه نفر یه گره ای از مشکلات ما باز کرد و خدارا شکر حتما هزاران فرشته از دیشب بر دستان این بزرگوار بوسه می زنند.

خلاصه تو فکر یه مجموعه داستان کوتاه هستم که از جند سال پیش گوشه کنار تقویم و روزنامه و جهبه شیرینی نوشتم و حالا اگه بتونم خط خودم رو بخونم می خوام سرو سامانی بهش بدم.روح ناصر عبدالهی شاد.و مهمتر از همه یلدا بر همه مبارک.
چند خط زیر تقدیم به همسرم که اولین یلدای زندگی رو با هم جشن می گیریم.

دلم میخواهد بوسه ای بر گونه هایت بنشانم
و به آن چشمانت تا ابد خیره بمانم
دلم میخواهد کنار تو و در اطراف تو باشم
عشق تو هرگز دلم را ترک نخواهد کرد
رایحه ات در هوا پخش است
تو را می بویم می بوسم و میخوابم
"جبران خلیل جبران"

Posted by Ehsan at 10:52 | Comments 3

 
استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با اجازه نویسنده ویا لینک به آن مطلب مجاز می باشد ©
کنترل موسیقی